امام صادق علیه السلام به هنگام شهادت 65 سال سن داشت و بوسیله سم توسط منصور به شهادت رسیدند.در سال 83 هجری قمری به دنیا می آیند .

تا سن سیزده سالگی جدشان امام سجاد علیه السلام را درک کردند و بیست سال هم با پدرشان امام محمد باقر علیه السلام زندگی کردند و سی و سه سال هم امامت نمودند.

 

در کتاب انیس المومنین آمده است : مفضل بن عمر نقل می کند همراه امام صادق علیه السلام در مسیری بوده است به زنی رسیدیم که کنار گاوی نشسته بود و گریه می کرد و بچه های او هم گریه می کردند .امام پرسیدند چه شد؟

زن گفت تمام زندگی ما به این گاو بستگی داشت که گاو مرد.

حضرت می فرمایند می خواهید خداوند این گاو را زنده کند زن می گوید سر به سرم می گذارید ، داغ دلم را تازه می کنید. حضرت دعا می کند و با پا به گاو می زند و گاو بلند می شود و زن می گوید به خدا قسم که تو عیسی بن مریمی.

 

ابو بصیر نقل می کند : وارد مدینه شدم نیاز به غسل پیدا کردم به سمت حمام رفتم .ناگهان اصحاب امام صادق علیه السلام را دیدم که به سمت خانه حضرتش می روند .ترسدیم اگر غسل کنم نتوانم به خانه حضرت برسم . حمام نرفته خانه حضرت می رفت به محض اینکه به خدمت امام صادق علیه السلام می رسد می فرماید ابا بصیر اینجا نباید با حالت جنب وارد شد .عذر خواهی می کند که تقصیری نداشته است ترسیدم نتوانم زیارت کنم . پس از دیدن حضرت دلش آرام می گیرد و از خانه بیرون می رود.

 

شهاب بن ابی .. می گوید زمانی که تجارت می کردم یک روز که وارد بصره شدم نزد محمد بن سلیمان که والی بصره است رفتم و آنجا بود که وی را شناختم و گفت خداوند تو را صبر بدهد در شهادت امامت جعفر بن محمد علیه السلام . انجا بود که من یاد کلام حضرت افتادم که به من گفته بود  "  زمانی که یاد شهادت من بیفتی چه میکنی  " .  که بغض گلویش را گرفت و گریه کرد.

 

عروه بن موسی می گوید صحبت می کردم یکدفعه حضرت حرفش را قطع کرد و فرمود اینک چشم هشام از هم پوکیدبه حضرت گفتیم که مرده است ؟ چون خبرش به مدینه نرسدیه بود چون هشام شام بوده است حضرت فرمودند سه روز است که هشام بن عبدالملک لعنه الله علیه مرده است که ما آن مطلب را نوشتیم وقتی بعدا خبر رسید دیدم سه روز است که هشام مرده است .

 

ابراهیم بن عبدالحمید می گوید به سمت مسجد قبا حرکت می کردیم تا ثمرات باغهایی را بخریم.حضرت امام صادق علیه السلام را دیدم از من پرسید کجا می روی ؟ گفتم می خواهم ثمرات باغی را بخرم .حضرت فرمودند نخرید که ضرر می کنید.

ابراهیم می گوید من هم نخریدم و بعد مدتی دیدم که ملخ ها به باغ حمله کردندو ثمرات باغ تلف شده است.