تفسیر نهج البلاغه : غم و شادی در نهچ البلاغه

غم و شادی در نهچ البلاغه
 
غم و شادي در نهج البلاغه (2)   غم و شادي در نهج البلاغه (1)
 

 

مقدمه


اهميت نقش شادي و نشاط در جنبه هاي مختلف زندگي و کيفيت رفتار انسان بر کسي پوشيده نيست. به اعتقاد آرجايل (1) ( 1987)، نويسنده کتاب "روانشناسي شادي"، فرد با نشاط نگرشي مطلوب و رضايت آميز نسبت به خود و ديگران دارد، از روابط اجتماعي متعادلي برخوردار است و فرآيند زندگي خود و ديگران را مثبت ارزيابي مي کند. آرجايل و همکاران (1989) شادي را ترکيبي از رضايت (خشنودي )، عاطفه مثبت (سرور) و عدم وجود عاطفه منفي (افسردگي و اضطراب) مي دانند؛ طبق نظر آنها عواطف مثبت و منفي بخش هيجاني شادي و رضايت نيز بخش شناختي شادي را تشکيل مي دهد. لازم به ذکر است که در لغتنامه دهخدا شادي به خوشحالي، بهجت، مسرت، بشاشت، نشاط و طرب معني شده است. در حالي که شور و شعف، شوق و هيجان و شادي معني شده است.بنابراين، گرچه اين دو وجوه اشتراکي دارند اما بايد بين آنها تمايز قائل شد.


 امروزه روشهاي گوناگوني براي ايجاد شادي و نشاط و کاهش غم و اندوه پيشنهاد مي شود که بسياري از آنها يا تأثير کمي بر شادي دارند(مثل ابراز چهره اي و موسيقي)، يا تاثير آنها بر شادي کوتاه مدت است(مثل روش ولتن، دريافت هديه و تماشاي فيلم)، و يا درکوتاه مدت يا دراز مدت بر روح و جسم انسان اثرات نامطلوبي باقي مي گذارند (مثل فعاليت جنسي مکرر و مصرف الکل و يا داروهاي روانگردان ) (آرجايل، 2001).


از طرف ديگر، پيروان اديان الهي معتقدند که تنها اين اديان توانسته اند برنامه کاملي براي زندگي انسان ارائه دهند که ضمن پاسخگويي به نيازهاي مختلف بشر با فطرت او نيز کاملا سازگار بوده و ضامن سعادت واقعي او در دنيا و آخرت باشد؛ بويژه مسلمانان بنا برگفته کتاب آسماني خود، قرآن، چنين باوري را در مورد اسلام دارند. از سوي ديگر، عده اي چنين ادعا کرده اند که حضرت علي (ع) که قرآن ناطق نيز لقب گرفته است تصويري حزن آلود از دنيا ارائه نموده است و سخنان ايشان ترويج دهنده غم و اندوه است. 


با توجه به آنچه مطرح شد، هدف اين مقاله بررسي ديدگاه حضرت علي (ع) در مورد روشهاي ايجاد شادي و نشاط و برطرف نمودن غم و اندوه در قالب بررسي محتواي نهج البلاغه مي باشد، تا از اين طريق علاوه بر فراهم شدن راهنمايي عملي در اين زمينه، موضع ايشان در مورد شادي و غم نيز بيش از پيش روشن گردد.

 

روشهاي شناختي


1- توشه آخرت را مبناي خوشحالي و اندوه خود قرار دادن:


حضرت علي (ع) در نامه خود به ابن عباس مي فرمايد:
«...خوشحالي تو از چيزي باشد که در آخرت براي تو مفيد است و اندوه تو براي از دست دادن چيزي از آخرت باشد.... بر آنچه از دنيا از دست مي دهي زاري کنان تأسف مخور.... و همت خويش را به دنياي پس از مرگ واگذار.» (نامه 22)


ايشان در نامه 66 نيز بر اين موضوع تأکيد کرده اند.
فردي که چنين نگرشي دارد براي انجام دادن يا خودداري از انجام آنچه در اختيار وکنترل اوست و سرنوشت جاودانه او را تعيين مي کند، تلاش مي نمايد و به خاطر آن شاد يا اندوهگين مي شود و مسائل زودگذر و کم اهميت و يا مسائلي که در اراده او نيست او را آشفته نمي سازد. چنين فردي زندگي دنيا را پوچ و بي ارزش تلقي نمي کند، بلکه آن را داراي هدفي والا مي داند و مي کوشد از لحظه لحظه هاي زندگي خود براي کسب رضاي الهي استفاده کند. به گفته حضرت علي کسي که از مرگ عبرت مي گيرد کارهاي نيک انجام مي دهد و توبه کرده و به سوي خدا برمي گردد (خطبه 82). طبيعي است که چنين فردي در مقايسه با ساير افراد شادتر خواهد بود.


 

2- توجه به فناپذيري و دگرگوني حالات دنيا:

حضرت علي (ع) در نامه خود به سلمان فارسي مي فرمايد: 

«... و اندوه دنيا را از سر بيرون کن، زيرا يقين به جدايي و دگرگوني حالات آن داري. » [نهج البلاغه، ن: فيض، ن 68]
حضرت علي (ع) ثبات و مقابله کار آمد با مسائل را مستلزم شناخت و درک بي ثباتي دنيا که دورانديشانه و بيانگر ايمان به آزمايشهاي الهي است مي داند (بوالهري، محمد پور، اصغر نژاد، فريد و طاهري، 1386). توجه به فناپذيري و دگرگوني حالات دنيا باعث مي شود که فرد به دنيا وآن چه مربوط به آن است دلبستگي پيدا نکند و بنابراين، به خاطر چيزي از دنيا که بدست نمي آورد يا آنچه از آن که از دست مي دهد، چندان ناراحت نشود؛ در عين حال چنين فردي مي داند که دنيا فراز و نشيبهاي بسياري دارد و بعد از هر شدتي، فرجي است و بنابراين از سختي ها و ناکاميهاي زندگي دينا بر آشفته نمي شود.


حضرت علي (ع) در جايي ديگر از نهج البلاغه مي فرمايد:
«چون سختيها به نهايت رسد، گشايش پديد آيد و آنگاه که حلقه هاي بلا تنگ گردد آسايش فرا رسد.» [همان، ق343].


طبعا چنين فردي در مقايسه با کسي که چنين نگرشي نسبت به دنيا و مسائل آن ندارد، نگراني کمتري دارد و شادتر است.


 

3- توجه به پاداشهاي اخرويِ تلخ کامي هاي دنيا:

حضرت علي (ع) درباره تلخ کامي هاي دنيا مي فرمايد:
«تلخ کامي هاي دنيا شيريني آخرت و شيريني دنياي حرام تلخ کامي آخرت است.»
[همان، ق243].


کسي که ايمان دارد پاداش صبر و شکيبايي در برابر تلخکامي هاي دنيا سعادت اخروي است و در مقابل، غرق شدن در لذت هاي حرام دنيا عذاب الهي در پي دارد، به خاطر دشواري ها و ناملايمات زندگي، غمگين نمي شود و حسرت لذتهاي نامشروع را نمي خورد. يکي از عواملي که باعث افزايش سلامت رواني افراد مذهبي مي شود اين است که آنها وقايع منفي را به صورت مثبت تفسير مي کنند (پاراجمنت و پارک (2)، 1995). آرجايل (2001) معتقد است مردم وقتي مي توانند شادتر باشند که افکار متفاوت و بدون دردسري در مورد تغيير شرايط زندگي خود داشته باشند؛ به اعتقاد او افراد شاد نظر مثبتي درباره مسائل دارند و مي توانند بخش جذاب مسئله را مورد توجه قرار دهند. از جمله مولفه هاي شناختي «برنامه افزايش شادي فردي» فوردايس (3) ( 1977) نيز رشد افکار مثبت و خوش بينانه و کاهش احساسات منفي است.


 

4- اندوه روز نيامده را نخوردن و از روزي مقرر خداوندي خشنود بودن:

حضرت علي (ع) مي فرمايد:

«اي فرزند آدم ! اندوه روز نيامده را بر امروزت ميفزا، زيرا اگر روز نرسيده از عمر تو باشد، خداوند روزي تو را خواهد رساند.» (همان، ق 259].


در حکمت 349 نهج البلاغه نيز به چنين موضوعي اشاره شده است.
حضرت علي همچنين مي فرمايد:
«...کسي که به روزي خدا خشنود باشد بر آنچه از دست رود اندوهگين نباشد.... » [همان، ق 341].


کسي که باور دارد خداوند روزي رسان است و بنده خود را به حال خود وا نمي گذارد از هر آنچه از جانب خداوند به او مي رسد، هر چند کم باشد، خشنود است و دغدغه خاطر معاش را ندارد؛ طبيعتا چنين فردي شادتر از کسي است که چنين باوري ندارد. از جمله مولفه هاي شناختي «برنامه افزايش شادي فردي» فوردايس (1977) تأکيد بر زمان حال و انتظارات و آرزوهاي پايين است.


 

5- عشق نورزيدن به دنياي حرام و دل کندن از آن :

حضرت علي (ع) در مورد تأثير دنياپرستي بر آدمي مي فرمايد:
 «...هر کس به دنياي حرام عشق ورزيد، درونش پر از اندوه شد...دل کندن از دنيا لذت بخش تر از اطمينان داشتن به آن است.» [همان، ق 359].


نهج البلاغه فرد دنيا پرست را در برابر افسردگي و غم و اندوه آسيب پذير دانسته و دنيا پرستي را عامل زمينه ساز افسردگي مي داند [ بوالهري و همکاران، 1386]. دلبستگي به دنيا و آنچه مربوط به آن است باعث مي شود که فرد دائما حسرت چيزي از دنيا را بخورد که ندارد و يا نگران از دست دادن چيزي از دنيا باشد که از آن بهره مند است؛ روشن است که چنين فردي نمي تواند شاد باشد. در عوض، کسي که محبت دنيا را از دل بيرون کرده و از آن دل کنده است، چنين نگراني هايي ندارد و مي تواند از آنچه دارد لذت ببرد و در عين حال، به آن دل نبندد.


 

6- توجه به تأثير اندوه بر جسم

حضرت علي (ع) درباره تأثير اندوه بر جسم مي فرمايد:

«اندوه خوردن نيمي از پيري است.» [همان، ق135].


اگر فرد متوجه باشد که راه دادن غم و اندوه به خود، منجر به پيري زودرس مي شود و فرايند آن را تسريع مي کند و از طرفي باعث مي شود که فرد مانند بسياري از پيران کم انرژي و بي حوصله باشد، به دليل اين که اين حالات جسمي و روحي را نمي پسندد و از آن گريزان است، سعي مي کند از غم و اندوه اجتناب کند.


 

روشهاي رفتاري


1- سخن گفتن با خداوند:

حضرت علي (ع) در نامه خود به فرزندش امام حسن (ع) مي فرمايد:
«... غم و اندوه خود را در پيشگاه خداوند مطرح کن تا غمهاي تو را بر طرف کند و در مشکلات تو را ياري رساند...» [همان، ن 31].


روشن است که سخن گفتن با کسي که دسترسي به او در هر زماني امکان پذير است و صحبت کردن با او هيچ قيد و شرطي لازم ندارد و هيچ محدوديت زماني ندارد و هيچ واکنش نامناسب و پيامد نامطلوبي در پي ندارد و از همه مهمتر اينکه از قدرت بي پاياني برخوردار است و مشتاق است که بندگانش با او سخن گويند و از او کمک بخواهند تا از اين قدرت بي پايان خود براي ياري رساندن به آنها استفاده کند، غم و اندوه را از انسان دور مي نمايد و او را اميدوار و شاد مي سازد. به اعتقاد دول و اسکوکان (1) ( 1995) دعا و نيايش باعث مي شود که افراد خوشبينانه احساس کنند بر [وقايع] آينده کنترل بيشتري دارند و اين اعتقاد موجب افزايش اعتماد به نفس، عزت نفس و احساس هدفمندي در آنها مي شود. بيشترين تأثير مذهب بر شادي به دليل نيايش زياد و نزديکي به خداوند است (آرجايل، 2001).

 

2- نماز خواندن:

حضرت علي (ع) در مورد تأثير نماز برکاهش غم و اندوه مي فرمايد:
«آن چه که بين من و خدا ناروا است اگر انجام دهم و مهلت دو رکعت نماز داشته باشم تا از خدا عافيت بطلبم، مرا اندوهگين نخواهد ساخت.» [همان، ق291].


از آن جا که نماز خواندن نيز نوعي سخن گفتن با خداوند است، بنابراين همه مزاياي سخن گفتن با خداوند را دارد و علاوه بر اين به دليل اينکه عبارات مورد استفاده در نماز از سوي خداوند تعيين شده است مي توان گفت که اين عبارات بهترين عبارات براي سخن گفتن با خداوند است و بهترين نتيجه و بيشترين تأثير را دارد. دول واسکوکان ( 1995) معتقدند که نماز و دعا خوشبيني و احساس کنترل را افزايش مي دهد و اين عوامل به نوبه خود باعث ايجاد احساس شادي مي شود.

 

3- جستجوي لذتهاي حلال (براي مثال ورزش، گردش در طبيعت، مصرف خوراکيهاي خاص، استفاده از عطر):

حضرت علي (ع) مي فرمايد:
«.... خردمند را نشايد جز آن که در پي سه چيز حرکت کند: کسب حلال براي تأمين زندگي يا گام نهادن در راه آخرت، يا به دست آوردن لذتهاي حلال.» [همان، ق382].


و نيز مي فرمايد:
«...بوي خوش درمان و نشاط آور، عسل درمان کننده و نشاط آور، سواري بهبودي آور، و نگاه به سبزه زار درمان کننده بيماري و نشاط آور است. (همان، ق 392].


اديان الهي هيچگاه لذت هاي حلال را نهي نکرده اند. آن چه آنها نهي کرده اند لذتهاي کاذب و زودگذري است که در کوتاه مدت يا دراز مدت بر روح و جسم انسان در زندگي فردي و اجتماعي او اثرات نامطلوبي باقي مي گذارد. تأثير ورزش، گردش در طبيعت، مصرف خوراکيهاي خاص و استفاده از بوي خوش در ايجاد شادي مورد تأييد روانشاسان امروزي نيز هست.


 آرجايل (2001) معتقد است که ورزش و تمرين جسماني اگر به طور منظم انجام شوند، خلق مثبتي ايجاد مي کنند که ممکن است تا روز بعد ادامه پيدا کند ؛ به اعتقاد او دليل اصلي تأثير تمرينات جسماني بر شادي، آزاد شدن آندروفين ها و در نتيجه ايجاد خلق مثبت، برقراري تعاملات اجتماعي، فراهم شدن زمينه موفقيت وکاهش يافتن افسردگي و تنش است. همچنين آرجايل (2001) معتقد است که گردش در طبيعت مي تواند به «تحقق خويشتن» و کمال بخشيدن به خود و ايجاد آرامش دروني کمک کند. علاوه بر اين، آرجايل (2001) مصرف خوراکيها را يکي از رايج ترين منابع ايجاد شادي مي داند.


 

4- صله ارحام (روابط خويشاوندي):

حضرت علي (ع) در مورد اثرات مثبت رابطه با خويشاوندان مي فرمايد:
      «...خويشاوندان انسان بزرگترين گروهي هستند که از او حمايت مي کنند و اضطراب و ناراحتي او را مي زدايند و به هنگام مصيبت ها نسبت به او پرعاطفه ترين مردم مي باشند.» [همان، خ 23].


کمک به ديگران در موقع پريشاني، تجربه نوعدوستي ايجاد مي کند که منبعي براي هيجان مثبت است (باتسون (2)، 1987). به اعتقاد آرجايل (2001) معاشرت پذيري با ارزش است زيرا به تعاون و کمک دو جانبه منجر مي شود. و اين وضعيت لذت بخش است. روابط اجتماعي يکي از بزرگترين منابع شادي است. کامان وفلت(3) (1983) در تحقيقي دريافتند که مردم شاد احساس نزديکتري با ديگران دارند. و احساس اعتماد و مورد علاقه بودن مي کنند و بيشتر علاقه مندند با ديگران باشند. احساس تنهايي نمي کنند. با دوستان بودن نيز يکي از منابع اصلي لذت است. برخي از فوايد با دوست بودن ممکن است ناشي از فعاليت هاي لذت بخشي باشد که آنها براي يکديگر انجام مي دهند يا خود در فعاليتهاي لذت بخشي مشارکت مي کنند. حداقل کار کرد ممکن اين فعاليتهاي مشترک اين است که موجب لذت و روابط حمايت کننده مي شوند. مردم شاد نه تنها تعامل اجتماعي بيشتري با يکديگر دارند بلکه کيفيت روابط آنها بالاتر است (آرجايل، 2001) براي وهانسن (4) (1996) دريافتند که کيفيت رابطه دانشجوياني که شادترند در مقايسه با دانشجويان ديگر، بالاتر است. اگر ما عميقاً از شخص ديگري مراقبت کنيم نه تنها خودمان تشويق مي شويم بلکه اين کار در شادکامي ديگران مؤثر است (آرجايل، 2001).


 

5- جستجوي سخنان حکمت آميز: حضرت علي (ع) مي فرمايد:

«همانا اين دلها همانند تن ها افسرده مي شوند، پس براي شادابي دلها سخنان زيباي حکمت آميز بجوييد.»[همان، ق89].


در حکمت 197 نهج البلاغه نيز چنين روشي مورد تأکيد قرار گرفته است.
حضرت علي (ع) همچنين مي فرمايد:
«گفتار حکيمان اگر درست باشد درمان [است]....» [همان، ق 257].


از آن جا که سخنان حکمت آميز غالبا ارضا کننده حس زيبايي شناختي و ياد آوري کننده حقايق فراموش شده است و انسان فطرتاً هميشه طالب زيبايي و جوياي حقيقت است، بنابراين طبيعي است که با شنيدن سخنان زيباي حکمت آميز احساس لذت و شادابي به او دست بدهد. روشن است که قرآن و احاديث که دربردارنده سخنان خداوند و پيامبر اکرم و امامان هستند، بهترين و زيباترين سخنان حکمت آميز مي باشد. بسياري از بررسي ها تأثير مثبت آموزش (که سخنان حکمت آميز نيز جزئي از آن است) را برخشنودي نشان داده اند (آرجايل، 2001).


 

6- اهل عمل بودن:

حضرت علي (ع) مي فرمايد:
«آن کس که در عمل کوتاهي کند دچار اندوه مي شود.» [همان، ق 132].
از آن جا که رسيدن به هر هدفي، چه اين هدف دنيوي باشد چه اخروي چه مادي چه معنوي مستلزم برنامه ريزي درست و عمل کردن به اين برنامه است، بنابراين، اهل عمل بودن ضامن دستيابي به شادي و خوشبختي و کوتاهي در عمل به ارزشها و اعتقادات و برنامه هاي خود، ايجاد کننده حسرت و غم و اندوه است. بي کاري همه جنبه هاي شادي از جمله عاطفه مثبت، رضايت از زندگي و عاطفه منفي را متأثر مي سازد. افراد بيکار احساس ملالت مي کنند، عزت نفس اندکي دارند، گاهي عصباني مي شوند و گاهي اوقات بي تفاوتي عاطفي در آنها بروز مي کند (آرجايل، 2002).


 

7- غنيمت شمردن فرصتها:

حضرت علي (ع) در نامه خود به فرزندش امام حسن مي فرمايد:
«....پيش از آن که فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده کن.» [همان، ن31].
ايشان در حکمت 118 نيز اندوهبار بودن از دست دادن فرصتها را مورد تأکيد قرار داده اند.


از آنجا که لازمه عمل به برنامه هاي خود و در نتيجه دستيابي به اهداف دنيوي و اخروي و مادي و معنوي، استفاده بهينه از فرصتهاست، بنابراين با استفاده درست از وقت است که مي توان به شادي دست يافت و در مقابل، از دست دادن فرصتها به اين دليل که باعث ناکامي در دستيابي به اهداف مي شود، غم و اندوه به دنبال دارد. معلوم شده است که افراد بيکارکمتر زمان خود را سازمان دهي مي کنند [فيدر و بوند (5)، 1983] و اين مسأله يکي از علل بهداشت رواني (و ازجمله شادي) کمتر است [ وانبرگ و همکاران (6)، 1997].

 

 


نوسنده: اعظم مرادی

منبع : سایت راسخون


 

نوشته شده توسط آل یاسین در شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ساعت 17:55 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


تفسیر نهج البلاغه : قناعت

قناعت در نهج البلاغه
 
 
 
مفهوم شناسی
قناعت در لغت به معنای خرسندي ، رضا به قسمت ، بسنده کردن ، بسنده کاري ، راضي شدن به اندک چيز و خرسند گرديدن به قسمت خود [1] و در اصطلاح ، حالتی است برای نفس كه باعث اكتفا كردن آدمی به قدر حاجت و ضرورت است. [2] و سرگرم نشدن به چيزى كه از اندازه ی كفايت و مقدار حاجت زندگى و خورد و خوراك بيشتر باشد، و چشم نداشتن بر آن چه ديگران دارند . [3] در مقابل قناعت ، طمع قرار دارد که در لغت، به معنای حرص بر چیزی ، [4] آزمندى ، آزمند شدن ، آرزو شدن ، سخت آرزومند شدن ، زيادت جوئى ، شره ، [5] و در اصطلاحِ علمای اخلاق عبارت است از : توقع داشتن در اموال مردم . [6] و برخى گفته‏اند خواستار بودن نعمت و رزق غير مقسوم است. ارباب رياضت گفته‏اند كه حرص نزد دانشمندان ، تغيير ناپسنديست در ذات انسانى . سيد شريف جرجانى گفته است كه : حرص خواستار بودن چيزى است با به كار بردن كوشش بسيار براى رسيدن به آن . [7] 
 
قناعت در نهج البلاغه
قناعت یکی از فضایل مهم اخلاقی است که در تعالیم دینی بر روی آن بسیار تاکید شده است . از آن جمله است حکمت ها و تعالیمی که امیر مومنان علی علیه السلام در کتاب شریف نهج البلاغه به آن ها اشاره می فرمایند . ایشان به قناعت به عنوان والاترین عنصر اقتصادی بلکه ارزشی بسیار گرانقدر در حیات انسان می نگرند . در تعابیر حضرت علی علیه السلام از قناعت به عناوینی یاد شده است که یکایک آن ها را از نظر می گذرانیم : 
 
حیات طیّبه
همه ی ما خواستار زندگی پاک و آسوده ای هستیم . زندگی بدون آلودگی و به دور از هر گونه دغدغه . این نوع زندگی که در لسان قر آن تعبیر به حیات طیبه شده است آرزوی هر انسان سلیم العقلی است . وقتی تفسیر این عبارت قرآنی از امام علی علیه السلام سوال می شود ایشان آن را تعبیر به قناعت می فرمایند : 
 
و سُئل ـ علیه السّلام ـ عن قوله تعالی : « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً» [8] فقال : هِیَ القَناعَهُ [9] 
از امام سؤال شد، تفسیر آیه ی « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً» چیست ؟ فرمود : قناعت است . 
امام علیه السلام قناعت را به لازمه‏اش كه زندگى پاك و نيكوست تفسير فرموده است. [10] 
 
 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آل یاسین در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت 15:20 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


تفسیر نهج البلاغه : دانش و دانشمندان در نهج البلاغه

دانش و دانشمندان در نهج البلاغه
دانش و دانشمندان در نهج البلاغه


 

نويسنده:سيد محمود حسيني، بي بي صديقه ابو ترابي خيرآبادي 




 
 
نهج البلاغه به عنوان گزيده اي از خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام علي(ع) بزرگ ترين اثر جاودانه در دايره فرهنگ، علم و انديشه بشري است که هر پژوهشگر ژرف نگري آن را بالاتر از کلام بشر و پايين تر از کلام خالق مي يابد و لقب "اخ القرآن" (برادر قرآن) را زيبنده آن مي داند و اذعان مي نمايد که امام(ع) در هر ميداني که گام مي نهد چنان حق مطلب را ادا مي کند که گويي تمام عمر خويش را به بحث و پژوهش
درباره همان موضوع پرداخته است. 
‏بنابراين لازم است گوش جان به کلمات گهربار مولي الموحدين علي(ع) بسپاريم و نگاهي هر چند گذرا به اين موضوع ارزشمند در نهج البلاغه داشته باشيم به اين اميد که رهگشاي دانش پژوهان ما باشد. 

ابعاد دانش اهل بيت و امام علي(ع) 
 

‏ايشان در چند جا، ابعاد دانش اهل بيت را معرفي مي نمايند از جمله مي فرمايند: 
‏"خاندان پيامبر مايه حيات دانش و نابودي جهل اند. بردباري شان شما را از دانش آنها خبر مي دهد... اهل بيت پيامبر(ع) دين را چنان که سزاوار بود، دانستند و آموختند و عمل کردند نه آن که شنيدند و نقل کردند. زيرا راويان دانش بسيار، اما حفظ کنندگان و عمل کنندگان به آن اند کند" (خطبه 239) 
‏اميرالمومنين به صراحت ابعاد دانش خود را معرفي کرده و به زيبايي هرچه تمام تر مي فرمايند: "اي مردم! پيش از آن که مرا نيابيد آن چه مي خواهيد از من بپرسيد که من راه هاي آسمان را بهتر از راه هاي زمين مي شناسم." (خطبه ‏189) 

ارزش والاي دانش و دانشمندان و برتري دانش 
 

‏ايشان تابلوي بسيار زيبايي را در اين مورد براي کميل ترسيم مي نمايند. 
‏کميل بن زياد مي گويد: امام(ع) دست مرا گرفت و به سوي قبرستان کوفه برد. آن گاه آه پردردي کشيد و فرمود: "اي کميل بن زياد!اين قلب ها مانند ظرف هايي هستند که بهترين آنها فراگيرترين آنهاست پس آن چه را مي گويم نگاه دار: 

اقسام مردم (مردم شناسي) 
 

‏"مردم دو دسته اند: دانشمند الهي و آموزنده اي بر راه رستگاري و گروهي مثل پشه هايي که دستخوش باد و طوفان هستند و هميشه سرگردانند و به دنبال هر سر و صدايي مي روند و با وزش هر بادي حرکت مي کنند؛ نه از روشنايي نور گرفتند و نه به پناهگاه استواري پناه بردند." 

ارزش والاي دانش 
 

‏"اي کميل! دانش بهتر از مال است: زيرا اعلم، نگهبان تو است و مال را تو بايد نگهبان باشي. مال با بخشش کاستي پذيرد اما علم با بخشش فزوني گيرد و مقام و شخصيتي که با مال به دست آمده با نابودي مال، نابود گردد...." 

ارزش دانشمندان 
 

‏"اي کميل! ثروت اندوزان بي تقوا مرده اند. گر چه به ظاهر زنده اند اما دانشمندان تا دنيا برقرار است زنده اند. بدن هايشان گر چه در زمين پنهان اما ياد آنان در دل ها هميشه زنده است." (حکمت 147)

نقش دانشمندان در استواري دين و دنيا 
 

‏حضرت به جابربن عبدا... انصاري مي فرمايند "اي جابر! استواري دين و دنيا به چهار چيز است: عالمي که به علم خود عمل کند و جاهلي که از آموختن سرباز نزند، بخشنده اي که در بخشش بخل نورزد و فقيري که آخرت را به دنيا نفروشد. (حکمت 372)

نقش دانشمندان در استواري حکومت
 

‏در کلام امام علي(ع) دانشمندان نقش مهمي در اداره حکومت، شهرها و مناطق ايفا مي کنند به گونه اي که ايشان در نامه اي که به فرماندار مصر - مالک اشتر - مي نويسند، مي فرمايند: "...با دانشمندان، فراوان گفت وگو کن و با حکيمان فراوان بحث کن. که مايه آباداني و اصلاح شهرها و برقراري نظم و قانوني است که در گذشته نيز وجود داشت." (نامه 53‏) 

مسئوليت علما و دانشمندان در ترويج دانش 
 

‏اميرالمومنين مسئوليت خطير دانشمندان را در آموزش گوشزد مي نمايند و مي فرمايند: "خدا از مردم نادان عهد نگرفت که بياموزند تا آن که از دانايان عهد گرفت که آموزش دهند." (حکمت ‏478) 

شيوه صحيح پرسش و پاسخ 
 

‏نکته اخلاقي بسيار ظريف و حساسي را در فرمايشات حضرت مي بينيم که رعايت آن بسيار ضروري است. 
ايشان در پاسخ شخصي که مشکلي را پرسيد مي فرمايند: "براي فهميدن بپرس، نه براي آزار دادن؛ که نادان آموزش گيرنده، همانند دانا ست، و همانا داناي بي انصاف چون نادان بهانه جو است!" (حکمت 320 ‏)

ضرورت تحمل رنج و سختي براي کسب دانش 
 

مولي الموحدين به پنج چيز سفارش مي نمايند و مي فرمايند که اگر براي آنها شتران را پرشتاب برانيد و رنج سفر را تحمل کنيد سزاوار است يکي اين که "کسي در آموختن آن چه نمي داند شرم نکند." (حکمت 82 ‏)

ضرورت احترام به استاد 
 

‏ايشان احترام به استاد را مهم دانسته و مي فرمايند: "با آن کس که تو را سخن آموخت به درشتي سخن مگو. و با کسي که راه نيکو سخن گفتن به تو آموخت لافِ بلاغت مزن." 
منبع: دانشمند ش 572


 

نوشته شده توسط آل یاسین در جمعه شانزدهم اسفند 1392 ساعت 10:46 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


تفسیر نهج البلاغه : وصف بهشت در نهج البلاغه

 

 

وصف بهشت در نهج البلاغه

 

 

بهشت چگونه مكانى است؟ 

 

امام علی عليه‏السلام درباره تقوا پيشگان فرمود: 

يخلده فيما اشتهت نفسه، و ينزله منزل الكرامة عنده فى دار اصطعنها لنفسه، ظلها عرشه، و نورها بهجته، و زوارها ملائكته و رفقائها رسله... (نهج، فيض، خ 182، صبحى خ 183).

((...خداوند آن انسان پارسا و با تقوا را در آنجا كه خود مى‏خواهد زندگى جاويد مى‏دهد، و در نزد خود در جايگاه گرامى و با ارزش منزل مى‏دهد، در سرايى كه خداوند آنان را براى دوستان خود برپا ساخته است، سايبان آن عرش او، و روشنايى آن، خوشنودى او، و ديدار كنندگان آن، فرشتگان، و دوستان آن، پيامبران مى‏باشند...))

 

خادمان بهشت: 

در توصيف فرشتگان فرمود: ...و منهم ألحظة لعباده، و السدنة لأبواب جنانه... –(نهج ، فيضى و صبحى، خ 1).

((...و برخى از آنان فرشتگان نگهبانان بندگان خدا، و خدمتگذاران دروازه‏هاى بهشت او هستند...))

 

نعمت‏هاى بهشت:

((...پس اگر با ديده دل به آنچه از بهشت براى تو وصف شده است نگاهت را بدوزى، جان تو از آنچه از دنيا، همچون شهوت‏ها و خوشى‏ها و زيورها و منظره‏هاى دل‏انگيز و زيباى آن كه براى تو آفريده شده است بيزارى جسته و با انديشيدن در صداى برگ‏هاى درختانى كه در اثر وزش نسيم پديد مى‏آيد و ريشه‏هاى آن درختان در درون تپه‏هايى از مشك بر ساحل جوى‏هاى بهشت پنهان گرديده است، و نيز با انديشيدن در خوشه‏هاى مرواريد، و شاخه‏هاى تر و تازه آن، و ظاهر شدن آن ميوه‏ها به صورت‏هاى گوناگون، در پوست شكوفه‏هاى آن درختان، جان تو حيران و سرگردان و از خود بيخود مى‏گردد. انديشيدن در آن ميوه‏هايى كه بدون زحمت چيده شده و به آن گونه كه چيننده بخواهد حاضر مى‏شود و براى ساكنان آن در گرداگرد كاخ‏هاى آن، عسل‏هاى صاف و خالص، و شراب‏هاى تصفيه شده به چرخش در مى‏آيد. اهل بهشت گروهى هستند كه همواره بزرگوارى شامل آنان شده تا اينكه به سراى آرامش بهشت جاويد رسيده و از نقل مكان‏ها و سفرها آسوده گردند، پس اى شنونده! اگر دل خود را از هر چيزى بازداشته، و به رسيدن به آن منظره‏هاى شگفت‏انگيز مشغول گردانى، جان تو در اشتياق بهشت پرواز نموده و براى تعجيل در رسيدن به آن، مجلس سخنرانى مرا رها نموده و همسايگى به گور خوابيدگان را بر خواهى گزيد. خداوند ما و شما را از كسانى قرار بدهد كه با رحمت خداوند و با تمام وجود براى رسيدن به جايگاه نيكان تلاش مى‏نمايند.))  - نهج، فيض، خ 164.

((...پس آنان كه پيرو و مطيع خداوند هستند، خداوند به آنان پاداش همجوارى با خود را بخشيده و در سراى خود آنان را زندگانى جاويد داده است. آن جايى كه وارد شوندگان آن بيرون نيايند و حال آنان دگرگون نشود، ترس‏ها بدانان روى نياورد و بيمارى‏ها به آنان نرسد و به خطرها گرفتار نگردند و سفرها آنان را به رنج نيندازد...))  - نهج، فيض، خ 108، صبحى، خ 109

((...بهشت به عنوان پاداش و رسيدن به نعمت‏ها بس است...)) - نهج، فيض، خ 82، صبحى، خ 83.

((...و هيچ نيكى بهتر از نيكى ديگر نيست جز پاداش خداوند، و هر چيزى از نعمت‏هاى دنيا شنيدنش بزرگتر مهمتر و با عظمت‏تر از ديدن آن، و هر چيزى از آخرت، ديدن آن، بزرگتر از شنيدنش است نعمت‏هاى دنيا وصفشان بهتر از ديدنشان، ولى نعمت‏هاى آخرت ديدنشان بهتر از وصفشان است پس هم اكنون كه در دنيا زندگى مى‏كنيد و شما را ياراى ديدن نعمت‏هاى آخرت نيست به شنيدن نعمت‏هاى آخرت به جاى ديدن نعمت‏هاى آن، و نيز به خبرهاى غيبى از جهان رستاخيز به جاى ديدن آنچه كه اكنون از ديدگان شما پنهان است بسنده كنيد، و بدانيد آنچه از دنيا كاهش يافته و بر آخرت افزوده گردد، بهتر است از آنچه كه از آخرت كاهش يافته و بر دنيا افزوده گردد...)) - نهج، فيض، خ 113، صبحى، خ 114.

((...نعمت‏هاى آن زوال ناپذير است، كسى كه در بهشت جاويد جاى بگيرد، پير و شكسته نمى‏شود و كسى كه در آن سكونت گزيند، نيازمند نااميد نخواهد شد...)) - نهج، فيض، خ 84، صبحى، خ 85

 

درجات بهشتيان:

((...بهشت داراى درجه‏ها و رتبه‏هايى است كه برخى بر برخى ديگر برترى دارد، و داراى جايگاه‏هايى است كه از يكديگر متمايزند...))

از اين سخن به روشنى به دست مى‏آيد كه اهل بهشت همه در يك پايه نيستند، بلكه بر اساس اعتقاد و عمل و فكر، داراى پايه‏ها و مراتب و درجات گوناگون مى‏شوند، گروهى در بالاترين رتبه‏هاى بهشت، و گروهى ديگر در پايين‏ترين رتبه‏هاى آن، و گروهى نيز در ميانه اين دو دسته قرار دارند و اين گروه نيز خود داراى درجات گوناگون مى‏باشند. چنانكه امام عليه‏السلام درباره فضيلت جهاد و مجاهدان فرمود:

((پس به راستى كه پيكار در راه خدا دروازه‏اى از دروازه‏هاى بهشت است كه خداوند آن را براى دوستان مخصوص خود گشوده است...)) - نهج، فيض و صبحى، خ 27

ظاهرا مقصود امام عليه‏السلام از دروازه همان جايگاه و درجه و رتبه ارزش و عظمت نعمت‏ها است، و گرنه تنها ورود از يك دروازه نمى‏تواند ملاك ارزش باشد. بنابراين، مقصود از دروازه‏هاى بهشت، درجات بهشت است، و دروازه جهاد، درجه‏اى از بهشت است كه ويژه دوستان مخصوص خداوند است و آنان همان رزمندگان راه خدا هستند.

 

عوامل ورود به بهشت:

در اينجا دانستن اين موضوع از ارزش به سزايى برخوردار است كه چه عواملى موجب ورود به بهشت مى‏شود؟ و به ديگر سخن: بهشتيان چه ويژگى‏هايى در دنيا دارند؟ فايده و اثر مهم پى بردن به پاسخ اين پرسش، فراهم آمدن زمينه عملى انسان براى نيل به اين ويژگى‏ها است. اين ويژگى‏ها عبارتند از:

 

1- معرفت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه‏السلام

((...پس راستى چنين است كه اگر يكى از شما در بستر خود در حالتى بميرد كه به حق پروردگار و حق پيامبر و اهل بيت پيامبر آشنا باشد، او شهيد از دنيا رفته پاداش شهيدان را دارد و پاداش او در روز قيامت بر عهده خداوند متعال است، و ثواب آن كار نيك كه انجام آن را در دل داشته و قصد آن را نموده بود، خواهد برد و آن قصد او براى جنگيدن در راه خدا و انجام كار نيك جايگزين و جانشين از نيام بر كشيدن شمشيرش مى‏شود...)) - نهج، فيض، خ 232، صبحى، خ 190.

مقصود امام عليه‏السلام از قصد انجام كار، آن قصد و اراده‏اى است كه اگر هنگام عمل فرا رسد انسان از انجام آن هيچ باكى نداشته باشد، و تنها موانع خارج از اراده و اختيار او باز دارنده او از آن كار باشد، چنين قصد و اراده‏اى صاحب خود را تا آنجا بالا مى‏برد كه اگر در بستر خود و با مرگ معمولى نيز بميرد در جايگاه شهيدان قرار خواهد گرفت. مشروط بر اينكه عارف به مقام خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه‏السلام باشد.

((...در بهشت داخل نمى‏شود جز كسى كه امامان را بشناسد و آنان امامان نيز او را بشناسند...)) - نهج، فيض و صبحى، خ 152.

علماى علم بلاغت در فن معانى يكى از فنون سه گانه علم بلاغت گفته‏اند: كه نفى و استثنا مفيد حصر است. بنابراين، مى‏توان گفت: آنانكه امامان معصوم عليه‏السلام را نشناسند و يا امامان عليه‏السلام او را به عنوان پيرو و به شمار نياورند در بهشت داخل نمى‏شوند هر چند در فروع و احكام دين به وظايف شرعى خود عمل نمايند.

بنابراين معرفت نسبت به خداوند و پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه‏السلام ويژگى اصل انسان براى ورود به بهشت جاويد است. چنانكه متقابلا شرط است كه اهل بيت عليه‏السلام نيز او را به عنوان شيعه و مؤمن راستين بشناسند.

 

2- يارى و دوستى اهل بيت عليه‏السلام

هر چند شناختن خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه‏السلام ويژگى اصلى بهشتيان است، ولى تمام ويژگى آنان نيست، بلكه ويژگى‏هاى ديگرى دارند كه دوست داشتن اهل بيت عليه‏السلام و يارى كردن آنان از جمله آن ويژگى‏ها است. چنانكه امام عليه‏السلام فرمود:

((...آنكه ما را يارى رساند، و ما را دوست داشته باشد، رحمت خداوند در انتظار او است...)) - نهج، فيض، خ 108، صبحى، خ 109

 

3- پارسايى:

((...به راستى كه پارسايى تقوا براى امروز زندگى دنيا پناه و سپر در برابر لغزش‏ها و گناهان و براى فردا روز رستاخيز راه به سوى بهشت است...))  - نهج، فيض، خ 233، صبحى، خ 191

((...آنان پارسايان و بهشت مانند كسى است كه آن بهشت را ديده باشد، پس آنان گويا از هم اكنون در آن بهشت از نعمت‏هاى خداوند بهره‏مند هستند.)) - نهج، فيض، خ 184، صبحى، خ 193

((اى بندگان خدا! شما را به پارسايى تقواى الهى و پيروى از او خداوندسفارش مى‏كنم، به راستى كه آن پارسايى سبب رستگارى فرداقيامت و رهايى از عذاب و كيفر هميشگى است...))  - نهج، فيض، خ 160، صبحى، خ 161

((...اى بندگان خدا! شما را سفارش مى‏كنم به پارسايى كه توشه براى سفر آخرت است و روز بازگشتن به وسيله آن رونق مى‏يابد(و پناهگاه است)، توشه‏اى كه رساننده انسان به مقصد قيامت و پناهگاه رهايى بخشنده از كيفر دوزخ است...)) - نهج، فيض، خ 113، صبحى، خ 114

 

4- مطابقت عمل با عقيده:

چنانكه بيان شد مهمترين ويژگى بهشتيان شناخت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليه‏السلام است، چنانكه در برابر: امامان و اهل بيت نيز آنان را بشناسند، و معنى شناختن، شناختن ظاهرى و صورى نيست، بلكه مقصود اين است كه انسان شايستگى خود را به اندازه‏اى برساند كه امامان اهل بيت عليه‏السلام او را به عنوان شيعه و پيرو بپذيرند، و به ديگر سخن: اعمال او مطابق سيره و روش آنان باشد، چنانكه امام على عليه‏السلام فرمود:

((خداوند، كتاب راهنمايى را فرستاده است كه نيك و بد در آن بيان گرديده است. پس روش نيك را برگزينيد تا هدايت گرديد، و از بدى دورى نماييد تا راه مستقيم و درست را بپيمايد. واجبات را رعايت كنيد! واجبات را رعايت كنيد آنها را به گونه‏اى پسنديده انجام بدهيد -! حق خداوند را در مورد آنها بپردازيد، كه رعايت واجبات و رعايت حق خداوند در آنها شما را به بهشت مى‏كشاند...))  - نهج، فيض، خ 166، صبحى، خ 167

((...و بهشت جايزه اسلام است كه براى انسان برنده در مسابقه اسلام در نظر گرفته شده است)) .- نهج، فيض، خ 105، صبحى، خ 106.

بنابراين، انجام واجبات الهى به گونه‏اى شايسته كه رضايت خداوند در آن باشد و به ديگر سخن: مطابقت اعتقادات و باورها با اعمال انسان از ويژگى‏هاى انسان‏هايى است كه در روز قيامت جايگاه آنان بهشت جاويد خواهد بود و چنانكه در خطبه‏اى ديگر فرمود:

((و همانا پاداش انسان در گفتار به وسيله زبان، و در كردار به وسيله كار و تلاش با دستان و پاها است...)) - نهج، فيض، حكمت 40، صبحى، حكمت 42

و درباره نقش پيروى از خداوند فرمود:

((...پس پيروى از خداوند را...سپرى براى روز ترس قيامت خود، و چراغ‏هايى براى درون گورهاى خود، و آرامش گرى براى ترس دراز مدت خود روز محشر و گشايشى براى جايگاه‏هاى اندوه خود قرار بدهيد، پس به راستى كه پيروى از خداوند، نگاهدارنده از جايگاه‏هاى تباهى، در بر گيرنده ترس گاه‏هاى مورد انتظار، و شعله‏هاى بر افروخته آتش دوزخ است...))  - نهج، فيض، خ 189، صبحى، خ 198

مردى از امام عليه‏السلام درخواست كرد كه وى را پند دهد، امام عليه‏السلام بدينگونه او را پند داد:

((از آنان مباش كه بدون عمل خوب، اميدوار به آخرت نيك است، و با آرزوى درازى كه براى زندگى دنياى خود دارد توبه به درگاه الهى را به تأخير مى‏اندازد...انسان‏هاى درستكار را دوست دارد ولى عمل آنان را ندارد، از گناهكاران كينه دارد، در حالى كه خود يكى از آنان گناهكاران است، به سبب گناهان فراوانى كه دارد، مرگ در نگاه او ناخوشايند است...اگر شهوتى به او عرضه گردد اقدام به معصيت و گناه مى‏كند، و براى توبه كردن امروز و فردا مى‏كند...از مردم در غير راه پروردگارش مى‏ترسد از ترس مردم كارى را انجام مى‏دهد كه خدا آن را نمى‏پسندد و از پروردگارش در كار مردم نمى‏ترسد بدون بيم از خداوند به مردم زيان مى‏رساند)) - نهج، فيض، حكمت 142، صبحى، حكمت 150

 

5- پيكار در راه خدا:

((...و هر كس براى جهاد در راه خدا و پيكار با دشمنان او استقامت و پايدارى نمايد به بهشت مى‏رود...)) - نهج، فيض، خ 118، صبحى، خ 119.

((پس راستى چنين است كه جهاد دروازه‏اى از دروازه‏هاى بهشت است كه خداوند اين دروازه را براى دوستان مخصوص خود گشوده است...)) - نهج، فيض، و صبحى، خ 27

 

6- نيت خالص:

اعمال انسان داراى ظاهرى و باطنى است، اگر انسان اعمالش درست باشد و همه كارهاى خود را مطابق فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياى دين انجام بدهد و از انجام آنچه كه مورد نهى آنان است خوددارى بورزد نمى‏توان گفت كه او شايسته بهشت است، زيرا ممكن است انسان‏هاى منافق صفت و كفر باطن نيز اين اعمال را براى فريب مردم انجام بدهند. از اين رو ملاك و ظابطه‏اى ديگر لازم است كه اين اعمال را ارزش بخشيده و انسان را شايسته ورود به بهشت نمايد و آن چيز نيت خالص است كه امضاى درستى و صحت اعمال انسان به شمار آمده است. امام عليه‏السلام در اين باره فرمود:

((...و خداوند به وسيله درستى و صداقت در نيت و درون شايسته هر كه از بندگانش را كه بخواهد در بهشت داخل مى‏كند.)) نهج، فيض، حكمت 40، صبحى، حكمت 42

آنچه را كه خوانده‏ايد، اوصاف و ويژگى‏هاى اهل بهشت در دنيا بود كه از كلام على عليه‏السلام در نهج البلاغه به دست آمده است و به يقين اوصاف ذكر شده بسيار دقيق و پراهميت و قابل توجه است و انسان آراسته شده به اين اوصاف نه تنها از نعمت‏هاى بهشت بهره‏مند خواهد شد، بلكه در زندگى دنيا نيز فردى سعادتمند و خوشبخت به معنى واقعى خواهد بود، هر چند ديگران او را ذليل و خوار پنداشته، و براى او ارزشى قايل نباشند. چه باك او را كه او مرد خدا است. هم او از خدا راضى و هم خدا از او راضى است، اينگونه انسان هر چند در دنيا مستمند و فقير باشد، احساس كمبود نمى‏كند، زيرا به موجود بى‏نياز مطلق پيوند خورده است، و هر چند در درياى مشكلات و سختى‏هاى زندگى دست و پا بزند، در برابر خداوند ناسپاسى نكرده، و سرانجام خود را به ساحل نجات مى‏رساند، و با ياد خدا آن مشكلات را تحمل نموده و براى خود آرامش پديد مى‏آورد، زيرا او در اين ميان جز معشوق راستين چيزى را نمى‏بيند، و خوديت خود را نابود ساخته و خود اندر ميانه هيچ شده است.

 

بهشت به آسانى فراهم نمى‏گردد: 

مثال معروف است كه ((گل چيدن بى‏خار نمى‏شود)) آنكه خواهان بهشت است ناگزير است كه براى رسيدن به آن تلاش و جديت فراوان نمايد و اگر سختى‏ها و دشوارى‏ها بر او روى آورد، در برابر آنها مقاومت نمايد. و به ديگر سخن براى رسيدن به بهشت به استقبال ناملايمات برود، چنانكه امام عليه‏السلام فرمود: 

((... بهشت در سايه تير و نيزه فراهم مى‏گردد...)) - نهج، فيض و صبحى، خ 124.
و نيز چنين روايت نموده است: 
((...پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همواره مى‏فرمود: بهشت با دشوارى‏ها پيچيده شده است...)) - نهج، فيض، خ 175، صبحى، خ 156

 

خواهان بهشت نمى‏خوابد!

((...آگاه باشيد كه من چيزى جز بهشت را نديده‏ام كه خواهان جوينده آن در خواب غفلت فرو برود)) - نهج، فيض، و صبحى، خ 28. 
مقصود امام عليه‏السلام اين است كه انسان‏هاى جوياى بهشت، غالبا در اثر گرايش به دنيا آنچنان دچار غفلت و بى‏خبرى مى‏شوند كه همانند خوابيدگان، براى رسيدن به بهشت گامى بر نمى‏دارند، و كمتر كسى است كه در اين راه بيدار بوده و با تلاش و كوشش و دورى نمودن از هواهاى نفسانى و بريدن از دنيا خود را آماده بهشت مى‏نمايد.

 

 


منبع: معاد در نهج البلاغه

نویسنده: احمد باقریان ساروی


 

نوشته شده توسط آل یاسین در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 15:56 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


خصلتهایی که انسان را بهشتی می کند

امام علي (ع) مي فرمايند: به دنيا به ديد بي اعتنايي که بي ميل به آن هستيد نگاه کنيد زيرا به خدا سوگند به زودي ساکنان زمين نقل مکان مي کنند و آنان که با خوش گذراني با کمال آسايش بسر مي برند به سخت ترين شرايط گرفتار مي آيند...
خصلتهایی که بی شک انسان را بهشتی می کند


امام علی(ع) در خطبه هشتاد و دوم نهج البلاغه می فرمایند: «چگونه توصيف كنم سر منزلى را كه ابتداى آن سختى و مشقت است و پايان آن فنا و نيستى، در حلال آن حساب است و در حرامش عقاب، ثروتمندش فريب مى‏ خورد و فقير و گدايش محزون مى‏ گردد. چه بسيار كسانى كه به دنبالش بدوند و به آن نرسند و چه ‏بسيار كسانى كه رهايش سازند و به آنها روى آورد. هر كس با چشم بصيرت و عبرت به ‏آن بنگرد به او بصيرت و بينائى بخشد؟و آن كس كه چشمش به دنبال آن باشد و فريفته آن گردد از ديدن حقايق نابينايش كند!

سيد رضى مى ‏گويد: اگر خوب در اين جمله امام(ع) «و من ابصر بها بصرته‏» (كسى كه با چشم بصيرت‏ به آن بنگرد بينايش كند) تأمل شود، در آن معنى شگفت‏ آور و مقصود ژرفى يافت‏ خواهد شد كه به پايانش نتوان رسيد، مخصوصا اگر جمله‏ «من ابصر اليها اعمته‏» (كسى كه منتهى‏ آرزوى خود را دنيا قرار دهد كورش خواهد كرد.) كنار جمله بالا گذارده شود، در اين صورت‏ به خوبى فرق واضحى بين آن دو يافت‏ خواهد شد، فرقى روشن، شگفت‏ انگيز و آشكار!
در حقيقت دو جمله بالا (من ابصر بها بصرته...)اشاره به يك‏ مسئله مهم از جهان بينى اسلامى مى ‏كند و آن اينكه: دنيا و مواهب مادى اين‏ جهان اگر «وسيله‏» باشند (همان طور كه از جمله ‏«ابصر بها» استفاده مى‏ شود) باعث بصيرت و بينایى و نتيجه‏ هایى انسانى و مردمى است و اگر «هدف‏» نهایى ‏را دنيا تشكيل دهند باعث كوردلى و گمراهى خواهند شد. (آنچنان كه از جمله‏ «ابصر اليها» استفاده مى‏ شود) در حقيقت تفاوت ميان دنياى مذموم و ممدوح‏ همان چيزى است كه از «اليها» و «بها» استفاده مى‏ شود.

على(ع) فرمودند: در هر که شش خصلت جمع شود هيچ خواسته اى را براى رسيدن به بهشت و هيچ چيز را براى گريز از دوزخ رها نساخته است :1- کسى که خدا را بشناسد و اطاعتش کند 2 - شيطان را بشناسد و نافرمانيش کند 3 - حق را بشناسد و پيرو آن شود 4 - باطل را بشناسد و از آن بپرهيزد، 5 - دنيا را بشناسد و آن را دور بيفکند 6 - آخرت را بشناسد و آن را بطلبد.

مردى به على(ع) عرض کرد: اى اميرالمؤمنين دنيا را براى ما توصيف کن. حضرت فرمود: من برايت چه وصف کنم از خانه اى که هر که در آن تندرست است ايمنى ندارد، و هر که در آن بيمار است پشيمان است و هر که در آن فقير است غمگين است و هر که در آن بى نياز است گرفتار است. در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است. يک بار همين مطلب از على(ع) سؤال شد پس فرمود: سخن به درازا بگويم يا به اختصار؟ راوى عرض کرد: به اختصار، حضرت فرمود: حلال دنيا حساب دارد و حرام آن عذاب دارد.
 
امام مي فرمايند: همانا دنيا سراي راستي براي راستگويان وخانه تندرستي براي دنياشناسان و خانه بي نيازي براي توشه گيران و خانه پند براي پندآموزان است، دنيا سجده گاه دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان الهي، فرودگاه وحي خدا، جايگاه تجارت دوستان خداست که در آن رحمت خدا را به دست آوردند و بهشت را سود بردند چه کسي دنيا را نکوهش مي کند؟ و جداشدنش را اعلام داشته و فرياد زد که ماندگار نيست و از نابودي خود و اهلش خبر داده است؟ و حال آن که دنيا با بلاي خود بلاها را نمونه آورد و با شادماني خود به آنان شادماني رساند. در آغاز شب به سلامت گذشت اما در صبحگاهان بامصيبتي جانکاه بازگشت تا مشتاق کند و تهديد نمايد و بترساند و هشدار دهد. پس مردمي در بامداد با پشيماني دنيا را نکوهش کنند و مردمي ديگر در روز قيامت آنرا مي ستايند دنيا حقایق را يادشان آورد، يادآور آن شدند از رويدادها برايشان حکايت کند او را تصديق کردند و اندرزشان داد، پند پذيرفتند.

امير المؤمنين(ع) مي فرمايند: پس در عزت دنيا بر يکديگر پيشي نگيريد و فريب زينتها و نعمتها را نخوريد و مغرور نشويد و از رنج و سختي آن نناليد و ناشکيبا نباشيد، زيرا عزت و افتخارات دنيا پايان مي پذيرد و زينت و نعمتهايش نابود مي گردد و رنج و سختي آن تمام مي شود و هر مدت و مهلتي در آن به پايان مي رسد و هر موجود زنده اي به سوي مرگ مي رود و بر او مي گريند و ديگري که بازمانده است به او تسليت مي گويند. يکي ديگر بر بستر بيماري افتاده، ديگري به عيادتش مي آيد و ديگري در حال جان کندن است و دنياطلبي در جستجوي دنياست که مرگ او را در مي يابد و غفلت زده اي که مرگ او را فراموش نکرده است و آيندگان نيز راه گذشتگان مي پويند.

به هوش باشيد! مرگ را که نابود کننده لذتها و شکننده شهوتها و قطع کننده آرزوهاست به هنگام تصميم بر کارهاي زشت به يادش آوريد و براي انجام واجبات و شکر در برابر نعمتهاي واحسان بيشمار الهي از خدا ياري خواهيد. حضرت در جاي ديگر مي فرمايد همانا دنيا نهايت ديدگاه کوردلان است که آن سوي دنيا را نمي نگرند اما انسان آگاه نگاهش از دنيا عبور کرده از پس آن سراي جاويدان سراي آخرت را مي بيند. پس انسان آگاه به دنيا دل نمي بندد و انسان کوردل تمام توجه اش دنياست. بينا از دنيا زاد و توشه برگيرد و نابينا براي دنيا توشه فراهم مي کند.

در اين دو روايت حضرت به اين نکته ها اشاره دارند که براي وابسته نشدن به دنيا توجه داشته باشيد که دنيا فناپذير است و ديگر اينکه در هر لحظه از زندگي متوجه مرگ باشد و خود را متذکر شود که بعد از دنيا، آخرت جاويدان است پس توشه اي را از دنيا برگيرد. امام علي(ع) در ارتباط دنيا و آخرت اين چنين مي فرمايند: «انّ الدّنيا والاخرة عدِوان نتفاوتان وسبلان مختلفان فمن احبّ الدّنيا و تولاّها ابغض الاخرة ومادها وهما منزلة المشرق والمغرب وماش بينهما کلّها قرب من واحد بعد من الآخروهما بعد ضّرتان.»

چنين مي فرمايند: «دنيایي که بدون هماهنگي و مسائل ملکوتي و قواعد الهي بدست آمده، به آخرت دو دشمن ناجور و دوراه جدایي از هم هستند، راه بهشت و راه دوزخ، پس کسي که اين گونه دنيا را دوست داشت و به آن دل بست  آخرت را دشمن داشته و از دست مي دهد، اين دنيا وآخرت همانند مشرق و مغرب هستنند که روند بين آن دو به هر کدام نزديک شوند از ديگري دور مي گردد با اين اختلافي که اين گونه دنيا و آخرت دارند، دو زن را مي مانند که داراي يک شوهر باشند که هيچ وقت با هم سازگاري ندارند.»

منظور حضرت اين است که اگر انسان از شب و روزش در دنيا به نحو احسنت استفاده کند و در راه عبادت خدا مشغول باشد و به آنچه که در دست خود دارد راضي باشد و چشم به دست خود دارد راضي باشد و چشم به دست ديگران نداشته باشد و از طمع دنيا دوري کند و در زندگي قناعت و سادگي را پيشه کند و حلال خود را حرام نکند و تمام اين کارها را براي رضا و خوشنودي حضرت حق انجام دهد، در آخرت جايگاه والايي دارد. پس اين چنين زندگي کردن است که مي توان گفت که از طريق دنيا به آخرت رسيده و اين دنيا مطلوب است.

امام علي(ع) مي فرمايند: به دنيا به ديد بي اعتنايي که بي ميل به آن هستيد نگاه کنيد زيرا به خدا سوگند به زودي ساکنان زمين نقل مکان مي کنند و آنان که با خوش گذراني با کمال آسايش بسر مي برند به سخت ترين شرايط گرفتار مي آيند. جواني اي که رفته به انسان باز نمي گردد و کسي نمي داند براي آينده چه بر سرش خواهد آمد که منتظر آن باشد. شادي در دنيا با غم آلوده است، نيروي بدن به طرف ضعف و سستي مي گرايد بنابراين فراوان بودن شادي آفرينان شما را مغرور نگرداند زيرا شگفت انگيزان به شما وفا نخواهند کرد. خدا رحمت کند کسي را که فکـر کـنـد و پند بگيرد و بينا شود. آنچه در دنیا وجـود دارد به زودي مثل ايـن است کـه قبل نبوده است و آنچه از آخرت وجود دارد به زودي مثـل باقيها خواهد بود.


 

نوشته شده توسط آل یاسین در پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 10:59 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


تفسیر نهج البلاغه : محبت


روش محبت در تربیت دینی از دیگاه نهج البلاغه
 
 
مقدمه :
يكي از عواطف و احساسات انسان كه امام (ع) در تربيت ديني از آن سخن به ميان مي آورد محبت است. محبت گوهري خدادادي كه سرمايه ي وجودي انسان است براي رشد و كمال رسول الله (ص) فرموده اند: (دل بستن به خدا و از خدا خواستن و دل بركندن از مردم موجب فراهم آمدن محبت مي گردد) (ميزان الحكمه، ‌ج2، ‌ص 933) نشانه محبت ترجيح دادن محبوب است بر هر چيز ديگر (همان) پس خدا را با تمام دل دوست بداريد(همان) و دين همان محبت و دوستي است(همان، ‌ص 945) محبت به دو قسم تقسيم مي شود: محبت ممدوح و محبت مذموم زيرا (حب الشي يعمي و يصم) محبت ممدوح محبت به خدا و اولياي الهي است كه موجب تربيت و رشد و كمال انسان مي شود و محبت مذموم دل بستن انسان به امور فاني و بي ارزش است. آدمي طوري ساخته شده است كه به اشخاص و اشياء دل مي بندد و در اين راه دشواري ها را با آغوش باز مي پذيرد و چه بسا جان خويش را نيز به خطر افكند. اگر اين دلبستگي و محبت هدايت شود آدمي از فاني دل بركند و بر باقي دل نهد بي ترديد محبت او را متحول نموده و او بر خودخواهي، ‌خودبيني، قلم بطلان خواهد كشيد و در اين راه درس ايثار و فداكاري خواهد آموخت و حيات خود را در فنا خواهد دانست و درك خواهد كرد كه اگر به دريا وصل شود، ‌فروغ و طراوت و صفا و زيبايي اش هرگز به پايان نخواهد رسيد. از منظر امام علي (ع) اساس دين اسلام بر محبت استوار شده و پايه هاي آن بر بنيان وثيق و عميق دلدادگي به خداوند بنا گرديده است. اگر عشق و محبت به خداوند و دين او بر آدمي حاكم شود، ‌هم چون فرشتگان، ‌مطيع محض او مي گردد و با پارسايي از محبوب خود (الله تبارك و تعالي) هر چه فرمان رسد آن را به جان مي پذيرد. آن جا كه امام (ع) مي فرمايند:«ثم ان هذا الاسلام دين الله الذي اصطفاه لنفسه... و اقام دعائمه علي محبته» (نهج البلاغه، خطبه 198) «پس اين اسلام آن دين خداوند است كه براي خود برگزيد... و ستون هايش را بر محبت خود بنا نهاد.»
 
اميرالمومنين(ع) در توصيف فرهيختگاني كه شيريني معرفت و محبت خداوند را چشيده اند، عشق و عرفان را به هم درآميخته اند و ساحت قدس دل را از هر آلودگي مبرا ساخته اند، ‌مي فرمايد:
«واعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونه و يفجرون عيونه يتواصلون بالولايه و يتلاقون بالمحبه و يتساقون بكاس رويه و يصدرون بريه لا تشوبهم الريبه و لا تسرع فيهم الغيبه» (نهج البلاغه، خطبه 214)
«بدانيد، كه بندگان خدا كه علم او را حافظند، علم مأخوذ از مقام الهي را به طور شايسته حفظ و مراعات مي كنند و چشمه سارهاي آن علم را استخراج مي كنند و آنها را به جريان مي اندازند، با ولايت الهي به هم مي پيوندند و با محبت با يكديگر ملاقات مي كنند و از كاسه ي انديشه و معرفت يكديگر را سيراب مي نمايند و از چشمه سارهاي محبت و معرفت يكديگر سيراب بيرون مي آيند. هيچ شك و اضطرابي به سراغ آنها نرود و بدگويي پشت سر يكديگر راهي به آن ندارد.»
 
 
روش محبت :
از نيكوترين و اساسي ترين روشهاي تربيت ديني روش محبت است كه بيشترين تناسب را با فطرت و سرشت انساني دارد. نيروي محبت در تربيت ديني، ‌نيروي برانگيزاننده و تحول آفرين است و اگر درست و به اعتدال به كار گرفته شود تاثيري شگفت در نزاهت آدمي و تحقق تربيت كمالي دارد. نيروي محبت از نظر تربيتي نيروي عظيم و كارساز است و بهترين تربيت آن است كه بدين روش تحقق يابد، ‌خداي سبحان پيامبر گرامي اش را به روش محبت آراسته بود و آن حضرت با چنين روشي در تربيت ديني و مردمان توفيق يافت. «فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم» (آل عمران /159). « پس به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي، ‌و اگر درشتخوي و سختدل بودي‌، بي شك از گرد تو پراكنده مي شدند. پس از ايشان درگذر و برايشان آمرزش بخواه.»
 
رسول خدا(ص) مردمان را با محبت از رذايل دور ساخت و به فضايل آراست، ‌جهان آفرينش نيز بر اساس رحمت و محبت سامان يافته است و بدان كمال مي يابد، و پيامبر اكرم(ص) جلوه ي تام رحمت و محبت الهي و روش تربيتي اش بر رحمت و محبت استوار بود. خداي متعال آن حضرت را چنين معرفي مي كند:« و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين» (الانبيا/107)، « و ماتو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم.» اميرالمومنين علي (ع) محبت را بهترين بستر تربيت مي دانستند و آن را محور تربيت قرار مي دادند. چنانكه فرموده اند:« نحن شجره النبوه و محط الرساله و مختلف الملائكه و معادن العلم و ينابيع الحكم ناصرنا و محبنا ينتظر الرحمه و عدونا و مبغضنا ينتظر السطوه» (نهج البلاغه، ‌خطبه 109) «ماييم درخت نبوت و محل فرود رسالت و جايگاه تردد فرشتگان و معادن علم و منابع جوشان حكم. يار و دوستدار ما در انتظار رحمت از خداست و دشمن ما و كسي كه با ما كينه توزي دارد، ‌در انتظار غضب الهي است.» پس به هر اندازه كه عامل محبت در انسان قوي تر باشد، ‌شوق و كشش انسان به سوي كسب فضايل، قوي تر خواهد بود.
 
 
نقش محبت در تربيت ديني :
انسان به فطرت خود نيازمند محبت است و با هيچ چيز چون محبت نمي توان آدمي را متحول ساخت و او را به سوي كمال سير داد. محبت سرمنشا تربيت نفس ها و نرم شدن دل هاي سخت است، زيرا با هيچ چيز ديگر مانند محبت نمي توان در دل آدميان راه برد و دل ايشان را به دست آورد و آنان را از سركشي و نادرستي و پليدي بازداشت و به بندگي و راستي و درستي واداشت. (دلشاد تهراني، ‌ص260) بنابراين روش محبت كارسازترين روش در اصلاح آدمي و متصف كردن متربي به صفات نيكوي انساني است چنانكه اميرالمومنين علي (ع) مي فرمايد:« التودد نصف العقل». (نهج البلاغه، حکمت 142)، « جلب محبت نصف عقل است.» همچنين در جاي ديگر مي فرمايد: «الموده قرابه مستفاده» (نهج البلاغه، حكمت 211) «دوستي و خويشاوندي اكتسابي است.» بي گمان در تربيت ديني تا پيوند انساني و ارتباطي عاطفي و زمينه ي دوستي فراهم نشود نمي توان گامي در جهت اهداف مطلوب برداشت.
 
 
نقش تربيتي محبت را از دو رويكرد مي تواند مورد توجه قرار گيرد:
 
الف- مرّبي نسبت به مترّبي: يعني يك مربي اگر بخواهد در متربي خويش تاثيرگذار باشد در مرحله اول بايد با محبت، ‌جان و درون او را متوجه خويش سازد كه اگر در اين مورد موفق شود، ادامه ي تربيت ديني و تهذيب او كار چندان مشكلي نخواهد بود. يك نگاه كوتاه به سيره ي عملي پيامبران (ص) و امامان: و اولياي الهي در مسير تربيت انسان ها اين حقيقت را آشكار مي سازد كه مربي بايد با همه ي جان خويش‌، هدايت و تربيت متربيان خود را بخواهد خداي متعالي، ‌خطاب به پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد: «و ما اكثر الناس ولو حرصت بمومنين) (يوسف /103) « و بيشتر مردم، ‌هر چند كه تو اصرار داشته باشي، مومن نخواهند شد.» با توجه به اين آيه، به خوبي به دست مي آيد كه رسول خدا (ص) نه تنها در محبت بلكه بالاتر بر هدايت و تربيت مردم و قوم خويش حريص بوده است.
 
ب- انساني كه خواهان تهذيب نفس و تربيت و خودسازي است، نيز لازم است به مربي و الگوهاي رفتاري خويش محبت و عشق بورزد. (حائري يزدي، ‌ص 152) راز اصلي تاكيد قرآن كريم بر ضرورت محبت اهل بيت پيامبر(ص) نيز همين است كه خداوند در قرآن مي فرمايد: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده في القربي»(شوري /23)، ‌«بگو: من بر اين (رسالت) مزدي از شما نمي خواهم مگر محبت و دوستي خويشان (اهل بيت) را.»
 
 
عشق محبت به خوبان و ابرار :
محبت و عشق ميوه معرفت است و عشق راستين، عشق قدسي و الهي است. عاشق كسي است كه از سر علم و بصيرت، نخست سرّ دلبر را ديده و جمال و حسن او را شناخته و سپس دلداده ي او شده است. عاشق در اين ساحت ملكوتي، دلداده ي كسي است كه همه هستي، حسن جمال او و سرچشمه زيبايي و خير و كمال اوست. محب و عاشق فرهيخته، ‌هرگز بين خدا و خاك، خاك را برنمي گزيند چون دل به خاك دادن و هوس را پروريدن و نام عشق به آن دادن، ‌پندار خام است.
 
از منظر علي (ع) عشق و محبت به خداوندي و اولياي او نه تنها آدمي، بلكه كوه را متلاشي مي سازد. امام علي (ع) به صراحت مي گويد اگر كسي دل در گرو من قرار دهد و از سر صدق و صفا دلبسته من شود، ‌به پاكبازي مطلق مي رسد و همه چيز خود را در طبق اخلاص مي نهد و از تمامي اشخاص و اشياء مي گذرد و نه يكبار، ‌كه هزار بار ايثار مي كند و به شهادت مي رسد. امام علي (ع) آن گاه كه از جنگ «صفين» به همراه ياران و از آن جمله «سهل بن حنيف انصاري» به كوفه بازگشت و خبر ارتحال «سهل» را به او دادند، ‌اين جمله آسماني را فرمود:« لو احبني جبل لتهافت» ( نهج البلاغه، حكمت 111)، ‌«اگر كوهي مرا دوست داشته باشد، متلاشي شود و فرو ريزد.»
 
 
محبت به الله (تبارك و تعالي) :
بالاترين محبت ها، محبت به خداوند است، زيرا كه خداوند لطف و رحمت واسعه ي خويش را بر انسان گسترده است و اميرالمومنين علي (ع) در نهج البلاغه به گونه اي به آن اشاره مي كند كه انسان را به سوي خداوند مي كشاند آنجا كه مي فرمايد:« و سالته من خزائن رحمته ما لا يقدر علي اعطائه غيره من زياده الاعمار و صحه الابدان و سعه الارزاق ثم جعل في يديك مفاتيح خزائنه بما اذن لك فيه من مسالته فمتي شئت استفتحت بالدعا ابواب نعمته و استمطرت شَآبيب رحمته» (نهج البلاغه، ‌نامه 31) « و از خزاين رحمت او عطايايي را مسألت نمايي كه جز او نتواند آنها را به تو عنايت فرمايد از فزوني عمرها و صحت بدن ها و گسترش روزي ها. سپس خداوند متعال كليدهاي گنجينه هاي نعمت هايش را در اختيار تو قرار داده با اجازه و رخصت در مسألت از او. هر وقت بخواهي درهاي نعمت او را به وسيله ي دعا بر روي خود باز كني و انبوه رحمتش را به سوي خود سرازير نمايي.»
 
در جاي ديگر امام (ع) به انتشار فضل و رحمت الهي ميان خلايق اشاره دارد و خداوند را به سبب بخشندگي و كرامتش سپاس مي گويد:« الحمدلله الناشر في الخلق فضله و الباسط فيهم بالجود يده»( نهج البلاغه، ‌خطبه 100) «حمد خداي راست كه فضل خود را در ميان مردم بگسترانيد، و دست خود را براي بخشايش به آنان برگشاد.» و نيز مي فرمايد:«احمده علي عواطف كرمه و سوابغ نعمه» (نهج البلاغه، ‌خطبه 83)، ‌«سپاسگذار او هستم بر عواطف كرم خداونديش و بر نعمت هاي كاملي كه بر ما عنايت فرموده است.» امام علي (ع) يكي ديگر از موارد ايجاد محبت به خداوند در دل انسان را، نعمت هاي فراوان خداوند مي داند كه بدون اينكه انسان نياز خود را بيان كند، نيازهاي او را برآورده، ‌و اين نعمت ها را به او ارزاني داشته است. به طور مثال، حضرت مي فرمايد:
 
«سبحانك... ما اسبغ نعمك في الدنيا» (نهج البلاغه، خطبه 109)، «پاك خداوندا! ... چه فراوان است نعمت هاي تو در اين دنيا.» و نمونه هاي بسياري در نهج البلاغه وجود دارد كه به بيان نعمت هاي فراواني كه خداوند به انسان داده است، ‌مي پردازد كه اين را مي رساند خداوند نظر لطف و رحمت به انسان دارد و به انسان محبت مي كند. توجه انسان به اين محبوب بودن نزد خداوند، ‌سبب تحريك عواطف انسان و محبت او به خدا مي شود. اميرالمومنين(ع) در موارد ديگر، ‌خداوند را مظهر لطف و عطا و بهترين پناه انسان معرفي مي كند و مي فرمايد:« و الجي نفسك في امورك كلها الي الهك فانك تلجئها الي كهف حريز و مانع عزيز و اخلص في المساله لربك فان بيده العطاء» (نهج البلاغه، نامه 31) و نفس خود را در همه امور زندگي به خدايت پناهنده كن، ‌زيرا با اين پناهندگي، ‌نفس را به جايگاهي محكم و امن و مانعي بزرگ وارد مي سازد و در سوال از پروردگارت اخلاص، بورز، زيرا عطا و محروم ساختن به دست او است.» در جايي ديگر نيز مي فرمايد: «واعلم ان الذي بيده خزائن السماوات و الارض قد اذن لك في الدعاء و تكفل لك بالاجابه و امرك ان تساله ليعطيك و تسترحمه ليرحمك و لم يجعل بينك و بينه من يحجبك عنه و لم يلجئك الي من يشفع لك اليه» (نهج البلاغه، نامه 31) « و بدان آن خداوندي كه گنجينه هاي آسمان ها و زمين به دست اوست، به تو اجازه ي دعا داد و اجابت آن را به عهده گرفته است و به تو دستور داده است كه از او مسالت كني و او عطا فرمايد و تو از او رحم بخواهي، او به تو رحم فرمايد. آن خداوند مهربان بين تو و خويشتن كسي كه تو را از او بپوشاند قرار نداده است و تو را وادار نكرده است به سوي كسي كه درباره ي تو به او شفاعت كند.» و يا در دعاهاي امام سجاد(ع) داريم كه مي فرمايد:
 
« و يا من تحمد الي خلقه بحسن التجاوز، ‌و يا من عود عباده قبول الانابه، ‌و يا من استصلح فاسدهم بالتوبه و يا من ضمن لهم اجابه الدعا، ‌و يا من وعدهم علي نفسه بتفضله حسن الجزا» ( صحيفه سجاديه، دعاي دوازدهم) « اي كسي كه با عفو خود بر خلق منت نهاده، ‌و اي آنكه بندگانش را به قبول توبه عادت و اميدوار ساخته، و فساد آنها را با داروي توبه به صلاح آورده، و اجابت دعاهاي آنها را تضمين كرده، ‌و به احسان خود وعده ي جزاي نيك به آنها داد.»
با توجه به سخناني كه بيان شد، خداوند مالك همه چيز است و از انسان خواسته است كه نيازهاي خود را از او بخواهد، ‌نه تنها مي تواند نيازها را برطرف كند، ‌بلكه او گام جلو نهاده و آماده است تا اگر تو خواستي، نيازت را برآورد و نيز به استجابت دعاها و پذيرش توبه نيز اشاره شده است و اين باعث مي شود كه انسان احساس كند كه خداوندي براي انسان ارزش خاصي قائل است و اين احساس انسان باعث افزايش محبت او به خداوندي مي شود و اين محبت و عشق سبب تحكيم ايمان متربي و سبب رسيدن به مرحله ي حق اليقين مي شود.
 
 
محبت به اولياي خدا :
وقتي كه محبت به خداوند در دل انسان ايجاد شد، به تبع اين محبت، محبت به اولياي خدا نيز پيدا مي شود و انسان به دوستان و اولياي الهي نيز علاقمند مي شود، ‌همه ي امور و اشخاصي را نيز كه به نوعي از وابستگان محبوبند، ‌دوست مي دارد و با دشمنان او از در دشمني وارد خواهد شد. همان طور كه امام (ع) در نامه اي خطاب به حارث همداني درباره ي محبت به دوستداران خداوند اين گونه سفارش مي كند:« وقر الله و احبب احباءه» (نهج البلاغه/ نامه 69)، ‌« و تعظيم خداوندي را بجا بياور و دوستان او را دوست بدار.» محبت به اولياي خدا از مهمترين عوامل موثر در تربيت ديني است. از اميرالمومنين علي (ع) چنين وارد شده است كه :«اسعد الناس منعرف فضلنا و تقرب الي الله بنا و اخلص حبنا و عمل بما اليه ندبنا و انتهي عما عنه نهينا فذاك منا و هو في دار المقامه معنا» (تميمي ج2/ص461) « نيكبخت ترين مردمان كسي است كه برتري مرتبت ما را بشناسد، ‌و به وسيله ي ما به خدا قربت جويد، ‌و محبت ما را در خود خالص سازد و به آنچه او را فرا خوانده ايم عمل كند، ‌و از آنچه او را نهي كرده ايم باز ايستد. پس چنين كسي از ما است و در خانه ي آخرت همراه ما است.» محبت به اولياي خدا چنين كارساز است و آن همه تاكيد بر اين روش در تربيت ديني، بدين سبب است.
 
اميرالمومنين (ع) فرموده است:« من احبنا فليعمل بعملنا و ليتجلبب الورع»( تميمي، ‌ج5/ ص302) « هر كه ما را دوست دارد، ‌بايد به عمل ما عمل كند و به پرواپيشگي خود را پوشش دهد» محبت حقيقي به پيامبر اكرم(ص) و خاندان آن حضرت بهترين عامل براي اصلاح انسان و اتصاف او به كمالات است. دوستي و محبت اهل بيت و پذيرش ولايت آنها چيزي است كه راه انسان به سوي خدا را هموار مي سازد و سبب اتصاف به صفات الهي مي شود.
 
 
محبت به مردم :
علاقه و محبت به مردم، ‌رساترين و نافذترين وسيله ي جلب رحمت و محبت خداوند است، ‌زيرا اين دلبستگي، در راستاي عشق و محبت به خداوند است. پديده ي محبت به مردم به معناي واقعي، خواه به هم كيش و خواه جز آن در رفتار و گفتار پيشوايان دين فراتر از شمارش است، زيرا مهر ورزيدن به مردم آنچنان ژرف و بنيادين است كه از راه آن مي توان تربيت ديني و هدايت افراد را عميق ساخت. خداوند خطاب به حضرت موسي (ع) مي فرمايد:«... والقيت عليك محبه مني و لتصنع علي عيني» (طه/39)، «... و بر تو از جانب خود مهري [در دل ها] افكندم تا زير نظر من پرورش يابي.»
 
اميرالمومنين علي (ع) در نامه اي به مالك اشتر چنين مي نويسد:« و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانهم صنفان اما اخ لك في الدين و اما نظير لك في الخلق» (نهج البلاغه، نامه 53) « رحمت و محبت و لطف بر مردم جامعه را به قلبت بفهمان و براي آنان درنده اي خوانخوار مباش که خوردن آنان را غنيمت بشماري؛ زيرا مردم بر دو صفند، يا برادر ديني تو هستند، يا نظير تو در خلقت.»
 
 
آثار و نتايج روش محبت :
انسان محب، محبت را در رفتار و گفتار و حالات خود نشان مي دهد. اگر وجود انسان را محبت به اولياي او فرا گرفته باشد ديگر هيچ سختي و ناراحتي در راه دوست براي او رنج نيست، بلکه لذت است. يکي از آثار محبت اين است که، انسان محب، به مرگ به عنوان پلي براي لقاي محبوب مي نگرد. در روايات آمده است که: ابراهيم خليل (ع) به ملک الموت، که براي قبض روحش آمده بود، گفت: آيا ديده اي دوستي سوست خود را بميراند؟ خداي متعال به حضرت وحي کرد: آيا ديده اي که محبي از ملاقات و وصال محبوبش کراهت داشته باشد؟ ابراهيم (ع) فرمود: ملک الموت! اکنون جان مرا بگير! (نراقي، ص702) يکي ديگر از نشانه هاي محبت به خدا در تربيت ديني، بي اعتنايي به دنيا و جاذبه هاي آن است. روشن است که محبت خداوند و محبت دنيا در يک دل جمع نمي شود. خداوند در قرآن مي فرمايد: « ما جعل الله الرجل من قلبين في جوفه» (احزاب/4)، « خداوند در درون يک مرد (انسان) دو قلب قرار نداده است.» به هر اندازه که محبت انسان به خداوند بيشتر شود از تعلقات و وابستگي هاي انسان به غير، کاسته مي شود و اين عامل باعث مي شود به تدريج به جايي برسد که از وابستگي هاي مادي که چشم و گوش و همه وجود بسياري از مردم را پر کرده است، حتي نيم نگاهي هم نمي افکند.
 
اميرالمومنين علي (ع) در اين باره مي فرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم» (نهج البلاغه، خطبه 193)، «خالق کائنات در نفوس آنان بزرگ و جز خدا در چشم آنان کوچک گشته است.» آتش محبت بر دل هر کس شعله زند و در هر جايي که مشتعل در دعاي کميل به خدا عرض مي کند: «وهبني يا الهي و سيدي صبرت علي عذابک فکيف اصبر علي فراقک»، (مفاتيح الجنان، دعاي کميل، ص131) « معبود من! آقاي من! مولاي من! فرض کنم که بر عذاب تو صبر کنم، اما چگونه در فراق تو به سر برم؟» يکي ديگر از نتايج روش محبت اين است که اطاعت آور است، زيرا که محبت هر که در دل آدمي بنشيند، انسان مطيع و پيرو او مي شود و از خواست او سرپيچي نمي کند.
 
يکي ديگر از آثار محبت به خداوند، نفرت از دشمنان و مخالفان خداوند و امور منفور نزد اوست، زيرا وقتي محبت کسي در دل انسان افتاد و انسان به او عشق ورزيد، از کساني که با معشوق او حتي دوستان معشوق او دشمن هستند، نفرت و انزجار مي يابد. اگر آدمي براي خدا به خشم نه تنها مذموم نيست، بلکه پسنديده نيز هست. امام علي(ع) يکي از امتيازات برتر «ابوذر غفاري» را خشم براي خدا مي داند و خطاب به او مي فرمايد: « يا اباذر انک غضب لله فارج من غضبت له» ( نهج البلاغه، خطبه 130)، ‌« اي اباذر قطعاً ‌تو براي خدا خشمگين گشتي، ‌پس به آن خداوند اميدوار باش كه براي او غضب كردي.»
 
 
منبع: فصلنامه قرآنی کوثر/شماره 40
نویسنده: فریده فرج بخش
(با اندکی تصرف) - سایت راسخون


 

نوشته شده توسط آل یاسین در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ساعت 16:1 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


تفسیر نهج البلاغه : شهد شیرین شهادت در کلام امیرالمؤمنین (ع)


 
 
شهد شیرین شهادت در کلام امیرالمؤمنین (ع)
 
 
 
 

 
 
چكیده:
«شهادت‏» جلوه شهود ابدی شهید است و او پرده از شهد شیرین ابدیت‏برمی‏دارد: «. . . بل احیاء عند ربهم یرزقون. » (آل عمران: 169) و در این آینه نمایی، عارف متعالی تقرب می‏جوید، عشق می‏نمایاند و شهد می‏پراكند; یعنی كه او شاهد مقام قرب است; چرا كه: «لقا بایدت كرد با كردگار» ، آن سان كه فرمود: «یا ایها الانسان انك كادح الی ربك كدحا فملاقیه‏» . (انشقاق: 6) و مولای شهیدان، مولای شاهدان نیز هست; چون نخستین شهید شاهد مقام شهود الهی نیز هموست كه: «. . . الست‏بربكم قالوا بلی شهدنا» (اعراف: 172) 
پس شهد شیرین شهادت، تنها در سیمای اولین شهید شاهد رخ می‏نماید و كلام ربانی مولای شهیدان شاهد، می‏تواند پاره‏هایی از آن سیمای آسمانی را به دنیای زمینی ما بنشاند; چه این‏كه مولا علی‏علیه السلام خود نیز فرمود: «و انما مثلی بینكم مثل السراج فی الظلمة. . . » . این نوشته می‏كوشد با سیری كوتاه در آفاق دور دست كلام امیر سخن در نهج‏البلاغه، اگرچه به شیرینی شهد شهادت دست نیابد، اما كام خود را به عشق علی علیه السلام بیاراید كه: «سرآغاز دفتر عشق است‏بیداری، و سرانجام آن كام‏یابی‏» . 
. . . صبر كن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی كام را.
 
1- مقدمه
هدف این مقاله نظری بسیار كوتاه بر ابعاد موضوع «شهادت‏» در كلام امیرالمؤمنین علی‏علیه السلام است. بدون تردید، پایه و مبنای ترسیم سیمای «شهادت‏» در نهج‏البلاغه، ترسیم سیمای «مرگ‏» است; چرا كه شهادت، حیات مرگ است و به بیانی، مرگ مرگ است كه آن حضرت فرمود: «ان اكرم الموت القتل‏» .
سر سعدی چو خواهد رفتن از دست
همان بهتر كه در پای تو باشد
(سعدی)
اما چنانچه بخواهیم این بحث را به صورت منطقی و در یك سیر تحقیقی نظام‏مند دنبال كنیم، نخست‏باید به طرح‏بحث «مرگ در قرآن‏» بپردازیم، سپس «سیمای مرگ نزد پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله‏» را پی‏گیریم و در نهایت، در كلام و نظر مولا علی علیه السلام به فهم و تحلیل دیدگاه آن حضرت در این‏باره بپردازیم.
بدینسان، بر اساس این پایه اصلی، باید در دور دوم بحث، «شهادت در قرآن‏» ، سپس در كلام و سیره پیامبرصلی الله علیه وآله و در آخر، سیمای «شهادت در نهج‏البلاغه‏» را تبیین نماییم; چرا كه «ولی‏» از «نبی‏» و او نیز از «وحی الوهی‏» قابل تفكیك نیست و هر یك دریچه‏ای برای فهم دیگری به حساب می‏آید و قطعا مبنای اصلی در بحث «شهادت در نهج‏البلاغه‏» ، كلام الله و رسول‏الله‏صلی الله علیه وآله است.
اما جدای از بایسته‏های پژوهشی مزبور، آنچه در این نوشتار آمده، مروری ست‏بسیار كوتاه به بحث مرگ در نهج‏البلاغه و ارتباط آن با مساله شهادت تا فرازهایی از پایه‏های اصلی آن طرح تحقیقی بزرگ به دست آید.
 
2- مرگ شیرین
اگر آن حضرت، شهادت را شیرین می‏داند، بدان روست كه به «مرگ‏» ، نظر دیگری انداخته است و با آن انس عاشقانه و پیوند پرشور كودكانه دارد كه فرمود: «هیهات بعد اللتیا والتی، والله لابن ابی‏طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه‏» (نهج البلاغه/خطبه5) ; پس از آن همه جنگ‏ها و حوادث ناگوار، سوگند به خدا كه علاقه پسر ابوطالب به مرگ، از انس طفل به پستان مادرش بیش‏تر است. و او با مرگی آشناست‏كه‏ازخاك‏به افلاك هدایتش نماید:
شهادت نزد او، حیات مرگ است; چه این‏كه «مرگ‏» پایان حیات انسان نبوده و در مرحله تكاملی و تعالی بشر قرار دارد; یعنی «و نترسیم از مرگ. مرگ پایان كبوتر نیست. . . . مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می‏گوید. . . » (سهراب سپهری)
اگر آن حضرت، موت را پایان حیات نمی‏داند، از آن روست كه مالك موت را مالك حیات نیز دانسته است: «. . . واعلم، ان مالك الموت هو مالك الحیاة، و ان الخالق هو الممیت، و ان المفنی هو المعید. . . . » (نهج البلاغه/نامه31) ; بدان كه در اختیار دارنده مرگ همان است كه زندگی رادر دست دارد و پدید آورنده موجودات است. همو می‏میراند و نابود كننده هموست كه دوباره زنده می‏كند.
 
3- جلوه بقای هستی مطلق
در حقیقت، مرگ دور دیگری در قوس صعودی انسان به سوی الله تعالی است; «انا لله و انا الیه راجعون. » (بقره: 156)
از آن بزرگوار نیز چنین نقل شده است: «و قد سمع - علیه السلام - رجلا یقول: «انا لله و انآ الیه راجعون‏» 
فقال: ان قولنا - انا لله - اقرار علی انفسنا بالملك و قولنا - و انا الیه راجعون - اقرار علی انفسنا بالهلك‏» ; (نهج البلاغه/حکمت99) آن حضرت علیه السلام شنیدند كه شخصی می‏گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏» فرمودند: این سخن ما كه می‏گوییم: «ما همه از آن خداییم‏» ، اقراری است‏به بندگی و این‏كه می‏گوییم: «بازگشت ما به سوی اوست‏» اعترافی ست‏ به نابودی خویش.
در این دیدگاه، مرگ، نشانی از هستی مقید انسان و هستی مطلق الهی دارد; هستی للهی و الی اللهی; هستی‏ای كه ریشه در ملك و ملكوت دارد و به هلك و هلاكت منتهی می‏گردد; یعنی كه مرگ - در واقع - نشان هستی انسان است و البته علامتی بر جوهر و حقیقت الهی انسان; حقیقتی پیوسته و وابسته به مبدا هستی بخش:
«و قیل له علیه السلام: كیف تجدك یا امیرالمؤمنین؟ فقال علیه السلام: كیف یكون حال من یفنی ببقائه و یسقم بصحته و یؤتی من مامنه‏» ; (نهج البلاغه/حکمت115)
به امام علیه السلام گفتند: ای امیرالمؤمنین، خود را چگونه می‏یابی؟ فرمود: چگونه‏است‏حال‏كسی‏كه‏دربقای خود ناپایدار و در سلامتی‏اش بیمار است و در آن‏جا كه آسایش دارد، مرگش فرا می‏رسد؟ !
بنابراین، مرگ نمودی از جلوه بقای ذات الهی و تباهی دنیای فانی است:
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترك هستی ز انتظار نیستی، وارستن است.
(صائب تبریری)
و این، حركتی از عالم فنا به سوی عالم بقا است. و به بیان زیبای مولاعلیه السلام، معامله فنا به بقا، كه فرمود: 
«. . . فاتقوا الله عباد الله، و بادروا آجالكم باعمالكم، و ابتاعوا ما یبقی لكم بما یزول عنكم‏» ; (نهج البلاغه/خطبه64)
ای بندگان خدا، از خدا بپرهیزید و با اعمال نیكو به استقبال اجل بروید و با چیزهای از بین رونده دنیا، آنچه را كه جاویدان می‏ماند خریداری كنید. و نیز در ادامه فرمود:
«. . . و استعدوا للموت فقد اظلكم، و كونوا قوما صیح بهم فانتبهوا و علموا ان الدنیا لیست لهم بدار فاستبدلوا. . . » (نهج البلاغه/خطبه64)
آماده مرگ باشید كه بر شما سایه افكنده است و همچون‏مردمی‏باشید كه بر آن‏ها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله كردند.
و از همین جاست كه نزد آن حضرت، از دست دادن دنیای فانی بسی آسان‏تر از رها كردن سرای باقی است; چرا كه:
«و موتات الدنیا اهون علی من موتات الآخرة‏» ; (نهج البلاغه/خطبه54)
از دست دادن دنیا آسان‏تر از رهاكردن آخرت است. 
بدین‏سان، «مرگ‏» حركتی حتمی و مستمر از دار ممر به سوی دارمقر است: «الدنیا دار ممر لا دارمقر» (نهج البلاغه/حکمت133) و حركتی است كه با هر نفس، انسان را به سوی خود می‏خواند: «نفس المزء خطاه الی اجله‏» (نهج البلاغه/حکمت74) حركتی كه پرده از پیوند لحظه‏ها با زندگانی كوتاه دنیوی برمی‏دارد: «و ان غایة تنقصها اللحظة‏»  (زندگی كوتاهی كه گذشتن لحظه‏ها از آن می‏كاهد. )
نتیجه آن‏كه مرگ، حركت مستمری از فنا به سوی بقا به حساب می‏آید. پس در این صورت، یاد مرگ نیز یاداوری و ذكر فنای دنیاست: «و ذلله بذكر الموت و قرره بالفناء» ; (نهج البلاغه/نامه31) نفس خود را با یاد مرگ آرام كن و آن را به اقرار فنای دنیا وادار نما. و صد البته كه این ذكر نیز باید به كثرت، تداوم یابد كه فرمود: «یا بنی، اكثر من ذكر الموت‏» ; ذكری كه او را به علت اصلی آفرینش انسان - یعنی بقا در دار جاودانی - فرا می‏خواند:
«و اعلم یا بنی انك انما خلقت للاخرة لا للدنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاة‏»
و از همین روست كه غفلت از مرگ جایز شمرده نمی‏شود; چه این‏كه «مرگ‏» ، از انسان غافل نمی‏گردد:
«و اوصیكم بذكر الموت و اقلال الغفلة عنه، و كیف غفلتكم عما لیس یغفلكم؟ ! » (نهج البلاغه/خطبه188)
وبه‏هر حال، اگرچه انسان آن را فراموش كند، اما مرگ او را از یاد نمی‏برد: «و ان نسیتموه ذكركم. » (نهج البلاغه/حکمت203)
 
4- كوچ به دروازه حیات
نزد مولا علی علیه السلام «شهادت‏» بازگشت ابدی مؤمن به دنیای باقی به حساب می‏آید و این از آن روست كه «مرگ‏» را سفری به دروازه‏حیات‏می‏داند;یعنی شهادت بهترین مرگ‏هاست چون سفرالی‏الله است; سفری كه از آغاز، تمامی بشریت‏با آن آشنا بوده و همگان را در یك جا به هم می‏رساند.
سزاوار است كه زندگی انسانی كوتاه مدت بوده و دوامی نداشته باشد، مگر به اندازه یك سفر كوچك. آن حضرت‏علیه السلام فرمود: «خدای سبحان شمارا بیهوده نیافرید و به حال خود وانگذاشت. میان شما تا بهشت‏یا دوزخ، فاصله اندكی جز رسیدن مرگ نیست. زندگی كوتاهی كه گذشتن لحظه از آن می‏كاهد و مرگ آن را نابود می‏كند، سزاوار است كه كوتاه مدت باشد; زندگی، كه شب و روز آن را به پیش می‏راند، به زودی پایان خواهد یافت (و لذا) مسافری كه سعادت یا شقاوت همراه می‏برد، باید بهترین توشه را با خود بردارد. » (نهج البلاغه/حکمت396)
 
5- مرگ ترس
رمز نگاه حیات‏بخش مؤمن به «مرگ‏» نیز در همین سفر ابدی و كوچ زودهنگام اوست و قطعا همین سر برگزیدگی و نیكی مرگ نزد جوان‏مرد است; جوانمردی كه پستی و خواری را برنمی‏تابد: «المنیة و لا الدنیة‏» ; مرگ برای جوان‏مرد، برگزیده و نیك است، نه پستی و خواری.
گو این‏كه در چنین ذائقه‏ای شیرین و همگانی، طعم بازگشت‏به حیات حقیقی و رجوع به سرچشمه نیكی‏ها و خوبی‏ها نهفته است كه فرمود:
«كل نفس ذائقة الموت ثم الینا ترجعون. » (عنكبوت: 57)
و برای نفس مطمئنه، در این رجوع الهی، حلاوتی‏است كه‏دیگرمحل و محملی برای تلخی سكرات موت باقی نمی‏ماند.
بدین‏روی، جوان‏مرد را چه باكی است از مرگ؟ كه او، خود، به دروازه مرگ قرب وصول یابد یا این‏كه مرگ، او را به ناگهان دریابد: «فوالله ما ابالی دخلت الی الموت او خرج الموت الی‏» (نهج البلاغه/خطبه55) ; به خدا سوگند، هیچ باكی ندارم كه من به سوی مرگ روم یا این‏كه ناگاه، مرگ مرا دریابد.
این یقین و اطمینان عالی الهی، مولا علی‏علیه السلام را در حصن حصینی قرار داده است كه می‏فرماید: «ان الاجل جنة حصینة‏» . (حکمت36) و چون به یقین می‏داند كه اجل نگهبان خوبی بوده و او را به تنهایی كافی است، می‏فرماید: «كفی بالاجل حارسا. » (خطبه62) پس هیچ جای ابهام و تردید نیست; چنانچه خود با پای خویشتن نزد قاتل می‏رود تا او را دریابد! و در این حال، چگونه از خبر مرگ، رنگی و رشحه‏ای از ترس به خود راه دهد كه فرمود: «و ان علی من الله جنة حصینة، فاذا جاء یومی انفرجت عنی واسلمتنی فحینئذ لا یطیش السهم و لا یبرء الكلم‏» ;  (پروردگار برای من سپر محكمی‏قراردادكه مرا حفظ نماید. هنگامی كه روز من به سرآید، از من دور می‏شود و مرا تسلیم مرگ می‏كند و در آن روز نه تیر خطا می‏رود و نه زخم بهبود می‏یابد).
 
6- قرب به مرگ
آن حضرت علیه السلام بارها به این حقیقت اشاره كرده‏اند كه فرار از این دروازه، ورود به آن است:
«ایها الناس كل امری‏ء لاق ما یفر منه فی فراره، و الاجل مساق النفس، و الهرب منه موافاته. . . » ;
ای مردم، هر انسانی در حالی كه از مرگ می‏گریزد، آن را دیدار می‏كند و اجل، سرآمد زندگی و فرار از مرگ، نزدیكی به آن است.
اگر در این منظر، فرار از مرگ، قرب به آن تلقی شده، از آن روست كه: «ولا یمكن الفرار من حكومتك‏» (خطبه38) ; چه این‏كه «موت‏» ، بهترین و زیباترین نماد حكومت مطلق ذات الهی است كه فرمود: «اینما تكونوایدرككم الموت ولو كنتم فی بروج مشیدة. » (نساء: 78)
بدین‏روی‏رهایی از این مظهر حكومت مطلق الهی امكان‏پذیر نیست، هر چند انسان، دوستدار بقا و حیات همیشگی باشد، چه رسد به این‏كه ترس و خوف، مانعی برای نجات از آن به حساب آید: «فما ینجو من الموت من خافه، و لا یعطی البقاء من احبه‏» ; (نامه31) آن كه از مرگ بترسد، نجات نمی‏یابد و آن كه زنده ماندن را دوست دارد، برای همیشه در دنیا نخواهد ماند.
همه بشریت‏شكار مرگی‏اند كه فرار كننده آن نجاتی ندارد و هر كه را بجوید به آن ست‏یافته، سرانجام او را می‏یابد: «و انك طرید الموت الذی لاینجو منه هاربه، ولا یفوته طالبه، ولابد انه مدركه‏» (حکمت203)
پس اگر برای چنین مرگی باید مهیا بود، بدان دلیل است كه او هر آن، در مقام ادراك و مترصد اتخاذ انسان است: «و بادروا الموت الذی ان هربتم منه ادرككم و ان اقمتم اخذكم‏»
 
 
منبع: فصل نامه معرفت
نویسنده: سید حسین حسینی
(با اندکی تصرف)
سایت راسخون


 

نوشته شده توسط آل یاسین در یکشنبه بیستم بهمن 1392 ساعت 22:24 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


آموزه های نهج البلاغه : وصف دنیا

مقدمه 

اگر خواهان شناخت فردي باشيم بايد به اثر و عمل او نگاه كنيم . يكي از طرق شناختن خداي متعال، قرائت قرآن كريم و تدبير در آن مي باشد. براي معرفت يافتن به اهل بيت عليهم السلام به سخنان و سيره عملي ايشان توجه مي نمائيم. در مورد حضرت علي عليه السلام، اين يگانه دهر، هرچه بخوانيم و بگوييم كم است وحق ايشان را ادا ننموده ايم. مولا را چگونه معرفي نمائيم، حال آنكه او را نشناخته ايم. يكي از راه هاي شناخت مولي الموحدين، مطالعه سخنان ايشان مي باشد كه اكثر فرموده هاي اين امام همام درنهج البلاغه جمع آوري شده است. در نهج البلاغه موضوعات بسياري يافت مي شود كه ما موضوع " وصف دنيا" را انتخاب نموده و اميد داريم كه تذكري براي همه شيعيان امام باشد تا از غفلت نجات يابيم: 

 

فاني بودن دنيا 

من شما را از دنيا مي ترسانم كه - دركام- شيرين است و - در ديده – سبز و رنگين. پوشيده در خواهش هاي نفساني، و – با مردم – دوستي ورزد با نعمت هاي زودگذر اين جهاني. متاع اندك را زيبا نمايد، و در لباس آرزوها در آيد، و خود را به زيور غرور بيارايد. شادي آن نپايد، و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبنده اي است بسيار آزار دهنده، رنگ پذيري است ناپايدار ، فنا شونده اي مرگبار ، كشنده اي تبهكار. چون با آرزوي خواهندگان دمساز شد، و با رضاي آنان هم آواز، بينند- سرابي بوده است- و بيش از آن نيست. 

كسي از نعمت آن در سروري نبود، جز كه پس آن اشكي از ديده هايش پالود؛ و روي خوش به كسي نياورد، جز آنكه با سختي وبد حالي پشت بدو كرد؛ و در خور دنياست كه اگر بامداد ياور كسي بود، شامگاهش ناشناس انگارد؛ و اگر از سويي گوارا و شيرين است، از سوي ديگر تلخي و مرگ با خود آرد. كسي از نعمت آن طرفي نبندد، جز آنكه از مصيبت هايش بدو رنجي رسد؛ و شامگاهان زير پرآسايشش نخسبد، جز آنكه بامدادان ، شاهبال بيم بر سر او فرو كوبد. سخت فريبنده اي است و فريبا است آنچه در آن است، سپري شونده است و سپري است هر كه بر آنست. توشه نيك از آن نتوان برداشت جز پرهيزگاري و ترس از پروردگار. كسي كه از دنيا كمتر بهره دارد، از آنچه موجب ايمني اوست بيشتر دارد، و آن كه از دنيا نصيب بيشتر گيرد، از آنچه موجب هلاك اوست بيشتر گرفته و به زودي زوال پذيرد. بسا كسي كه بدان اعتماد كرد، و ناگهان مزه تلخ مصيبت را بدو چشاند، و بسا صاحب اطميناني كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتي كه او را خرد و ناچيز ساخت، و بسا نازنده اي كه او را به خواري انداخت. دولت آن زود گذر است و عيش آن تيره و تار. گواراي آن شور است و شيرين آن با تلخي آميخته، غذاي آن زهر، و اسباب ودستگاه آن پوسيده در هم ريخته. زنده آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بيماري به سر بردن. ملك آن برده، عزيز آن شكست خورده . آن كه از آن فراوان دارد، گرفتار نكبت و وبال ، و آن كه بدو پناه برده ، ربوده مال. آيا شما در جاي آنان به سر نمي بريد كه مردند؟ عمري درازتر از شما داشتند، و آثاري پايدارتر به جا گذاشتند، و تخم آرزو بيشتر در دل كاشتند، و شمارشان فزونتر بود، و سپاهيانشان فراگيرتر. دنيا را چسان پرستيدند، و آن را چگونه بر خود گزيدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بي توشه اي كه كفايت آنان تواند و يا مركبي كه به منزلشان رساند. شنيده ايد دنيا يكي از آنان را با فديه اي واگذارده باشد، يا به گونه اي ياري شان داده ، يا با آنان به نيكي به سر برده؟ نه چنين است كه سختي آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد. با سختيها ، سستشان كرد؛ و با مصيبت ها، خوارشان نمود ، و بيني شان را به خاك ماليد، و زير پايشان سود؛ و دشواريهاي زمانه را بر آنچه با آنان كرد، افزود. ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتني كرد، و برخويشتنش گزيد و روي بدو آورد، نشناخت، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براي هميشه از آن گسستند. آيا جز گرسنگي ، توشه اي همراهتان كرد؟ يا جز در سختي شان فرود آورد؟ يا روشني آن برايشان جز تاريكي بود؟ يا جز پشيماني چيزي بدرقه راهشان نمود؟ پس چنين دنيايي را مي گزينيد؟ يا بدان اطمينان مي كنيد؟ يا آزمند آن مي شويد؟ بد خانه اي است براي كسي كه بدان گمان بد نيارد، يا در آن خود را از بيم وي ايمن شمارد. (خطبه111)

 

انذار از دنیا

شما را از دنيا مي پرهيزانم، كه منزلگاهي است ناپايدار؛ نه خانه ي ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته و به آرايش خويش شيفته است، و ديگران را به زينت خويشتن فريفته. خانه اي نزد خداوند آن خوار. و متاعي بي مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است؛ و خوبي آن را به بدي اش مقرون و زندگاني اش را به مرگ آميخته است؛ و در كاسه شهدش، شرنگ ريخته است . خداوند تعالي آن را براي دوستانش نگزيد، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن اندك است، و شر آن آماده، فراهم آن پريشان و ملك آن ربوده؛ و آبادان آن رو به ويراني نهاده. آنچه ويران گردد، خانه خوبي نيست و به كار نيايد، و عمري كه چون توشه پايان پذيرد، زندگاني به شمار نيايد. و روزگاري كه چون پيمودن راه به سر آيد ، دير نپايد .آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شماريد، و توفيق گزاردن حقي را كه از شما خواسته ، هم از او چشم داريد، و پيش از آنكه مرگ شما را فرا خواند، گوش به دعوتش بداريد. (خطبه113)

ويژگيهاي آنان كه دنيا را رها كرده اند :

آنان كه خواهان دنيا نيستند، دلهاشان گريان است، هر چند بخندند، و اندوهشان فراوان است، هر چند شادمان گردند وبا نفس خود در دشمني بسيار به سر برند، هر چند ديگران بر آنچه نصيب آنان شده، غبطه خورند. (خطبه113)

 

غفلت انسان

ياد مرگ از دل هاي شما رفته است و آرزوهاي فريبنده جاي آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده . همانا شما برادران ديني يكديگريد، چيزي شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد كه با آن به سر مي بريد نه هم را ياري مي كنيد، نه خيرخواه هميد، نه به يكديگر چيزي مي بخشيد ، و نه با هم دوستي مي ورزيد. شما را چه مي شود كه به اندك دنيا ، كه به دست مي آوريد، شاد مي شويد؛ و از بسيار آخرت، كه از دستتان مي رود، اندوهناك نمي گرديد؟ و اندك دنيا را كه از دست مي دهيد، نا آرامتان مي گرداند؛ چندانكه اين نا آرامي در چهره هاتان آشكار مي شود، و ناشكيبا بودن از آنچه بدان نرسيده اند، پديدار. گويي كه دنيا شما را خانه اقامت و قرار است، و كالا و سود آن هميشه براي شما پايدار. چيزي شما را باز نمي دارد؛ از آنكه عيب برادر ديني خود را - كه از آن بيم دارد- روياروي اوبگوييد، جز آنكه مي ترسيد، او همچنان عيب را – كه در شماست- به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستي دنيا با هم يك دل هستيد و هر يك از شما دين را بر سر زبان داريد. چنان از اين كار خشنوديد كه كارگري كار خود را به پايان آورده، و دوستي خداوند خويش را حاصل كرده . (خطبه113)

 

دنیا محل آرامش نیست

دنيا خانه نيست ، شدن است و رنج بردن و دگرگوني پذيرفتن، و عبرت گرفتن . نشان نابود شدن، اينك روزگار، كمان خود را به زه كرده است، تيرش به خطا نرود، و زخمش به نشود؛ بر زنده تيرمرگ ببارد، و تندرست را به بيماري از پا در آرد، و نجات يافته را درناتواني و ماندگي دارد. خورنده اي است كه روي سيري نبيند، نوشنده اي است كه تشنگي اش فرو ننشيند . و نشان رنج دنيا، اينكه: آدمي فراهم مي كند آنچه نمي خورد، و مي سازد آنچه در آن نمي نشيند؛ پس به سوي خدا مي رود، نه مالي برداشته و نه خانه اي با خود داشته و نشان دگرگوني آن، اينكه : كسي را كه بدو رحمت آرند بيني كه –روزي – حسرت وي خورند، و حسرت خورده را بيني كه بر او رحمت برند؛ و اين نيست جز به خاطر نعمتي كه رخت بر بسته، و يا نقمتي كه فرود آمده و بار گسسته. و نشان عبرت دنيا، اينكه: آدمي بدانچه آرزو دارد ، نزديك مي شود و رسيدن اجل رشته آرزوي او را مي برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده، و نه آن كه مرگ ، چشم بدو دوخته، واگذارده است. پاك و منزه است خدا! شادي دنيا چه فريبنده است؛ و سيرآبي آن چه تشنگي آورنده ؛ و سايه آن چه گرم وسوزنده . نه آينده مرگ را ردّ توان كرد، ونه گذشته را باز توان آورد. پاك و منزه است خدا، چه نزديك است زنده به مرده، به خاطر پيوستن بدان، و چه دور است مرده از زنده ، به خاطر بريدن وي از آن! (خطبه114)

 

پایان دنیا مرگ است

دنيا خانه اي است فرا گرفته بلا، شناخته به بيوفايي، نه به يك حال پايدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار.دگرگوني پذيرد، رنگي دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگي در آن ناباب است ، و ايمني در آن ناياب و مردم دنيا نشانه هايند، كه آماجشان سازد. تيرهاي خود به آنان افكند و به كام مرگشان در اندازد. 

و بندگان خدا! بدانيد كه شما و آنچه درآنيد ( دنيا)، به راه آنان كه پيش از شما بودند روانيد كه زندگاني شما از شما درازتر بود، و خانه هاشان بسازتر و يادگارهاشان ديربازتر( دراز مدت). كنون آواهاشان نهفته شد، و بادهاشان فروخفته. 

تن هاشان فرسوده گرديد، خانه هاشان تهي، و نشان هاشان ناپديد. كاخ هاي افراشته و بالش هاي انباشته را به جا نهادند، و زير سنگها و درون گورهاي به هم چسبيده فتادند، جايي كه آستانه اش را ويراني پايه است، و استواري بنايش را خاك، مايه. جاي آن نزديك است، و باشنده ي آن دور و به كنار، ميان مردم محله اي ترسان، به ظاهرآرام و در نهان گرفتار. نه در جايي كه وطن گرفته اند، انس گيرند و نه چون همسايگان يكديگر را پذيرند. با آن كه نزديك به هم آرميده اند ، خانه هم را نديده اند و چسان يكديگر را ديدار كنند كه فرسودگي شان خرد كرده است، و سنگ و خاك آنان را در كام فرو برده.

گويي شما هم به جايي رفته ايد كه آنان رفته اند، وآن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جاي شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهيد بود اگر كار شما به سرآيد و گورها گشايد؟" آن هنگام آزموده مي شود هر كس بدانچه پيشاپيش فرستاده، و باز گردانيده مي شوند به سوي خدا كه مولاي راستين آنهاست و به كارشان نيايد آنچه به دروغ برمي بافتند. ( يونس /30)(خطبه226)

چه ستايم خانه اي را كه آغاز آن رنج بردن است، و پايان آن مردن . در حال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بي نياز است، گرفتار است؛ و آن كه مستمند است، اندوهبار . آن كه در پي آن كوشيد بدان نرسيد، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وي گرديد. آن كه بدان نگريست، حقيقت را به وي نمود، و آن كه در آن نگريست، ديده اش را بر هم دوخت. (خطبه82)

 

دنیا محل آزمایش

هان! دنيا خانه اي است كه از گزند آن ايمني نيست، مگر هم در آن خانه ، كاري كنند كه توشه آخرت است نه به كار دنيا پردازند. چه آن مايه حسرت است. مردم به دنيا مبتلايند، و به بوته آزمايش در آيند. پس آنچه براي دنيا گرفته اند، حساب آن بكشند، واز آنان بستانند؛ و آنچه براي جز دنيا به دست آورده اند، بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنيا در ديده صاحب خردان، چون سايه ي پس از زوال است، كه گسترده ناشده در هم رود، و افزون نشده كاهش يابد. (خطبه63)

 

سفارش به مردم

بندگان خدا! شما را سفارش مي كنم اين دنيا را كه وانهنده شماست واگذاريد، هر چند وانهادن آن را دوست نمي داريد. دنيايي كه تن ها را كهنه مي كند، هرچند نوشدن آن را خوش داريد. مَثل شما و دنيا، چون گروهي همسر است كه به راهي مي روند، و تا در نگرند آن را مي سپرند، و يا قصد رسيدن به نشاني كرده اند و گويي بدان رسيده اند. چه كوتاه است فرصت كسي كه تازد تا راهي كه در پيش دارد به سر رسد، و يا آنكه روزي فرصت دارد نه بيش و مرگش از در رسد، و خواهاني شتابان در پي او افتاده، و او را مي راند تا در دنيا نماند. پس در عزت و ناز دنيا بر يكديگر پيشدستي مكنيد؛ و به آرايش و آسايش آن شادمان مشويد، و از زيان و سختي آن ناشكيبا مباشيد كه عزت و نازش ، پايان يافتني است، و آرايش و آسايش آن سپري شدني، و زيان و سختي آن تمام شدني؛ و هر مدتي از آن سرآمدني وهر زنده آن مردني.

آيا نشانه ها كه از گذشتگان به جاي مانده شما را از دوستي دنيا باز نمي دارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشته اند، جاي بينايي و پند گرفتن ندارد. نمي بينيد گذشتگان شما باز نمي آيند، و ماندگان نمي پايند! نمي بينيد مردم دنيا روز را به شب و شب را به روز مي آرند و هر يك حالتي دارند! مرده اي است كه بر او زاري كنند. زنده اي كه تسليتش گويند. افتاده اي بيمار، بيمارپُرسي تيمارخوار. و ديگري كه جان مي دهد، و دنيا جويي كه مرگ به دنبالش مي دود، و غافلي به خود وانگذاشته و ماندگان پي گذشتگان را داشته. هان! برهم زننده لذت ها، تيره كننده شهوت ها، و بُرنده آرزوها را به ياد آريد آنگاه كه به كارهاي زشت شتاب مي آريد، و از خدا ياري خواهيد بر گزاردن واجب او، چنانكه شايد، و نعمت و احسان او كه به شمار نيايد. (9)اميرالمومنين عليه السلام در فرازهاي فوق ، ضمن معرفي و توصيف دنيا ، به انسان ها مي آموزد كه دراين دنيا با اين مولفه ها چگونه زندگي نمايند تا دچار خسران نگردند از خداي مهربان گوش شنوا طلب مي نمائيم تا از فرمايشات امام بهره جوييم. 

 

 


متن از سید جعفر شهیدی


 

نوشته شده توسط آل یاسین در یکشنبه ششم بهمن 1392 ساعت 15:57 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


معیارهای انتخاب اصلح بر اساس نامه 53 نهج البلاغه

نامه 53 نهج البلاغه : نامه معروف امام علی علیه السلام به مالک اشتر زمانی که ایشان را به عنوان حاکم مصر روانه مصر نمودند.در ذیل نکات مندرج در این نامه بررسی می شود .

 

اولین نکته  : خودسازی و در اختیار گرفتن هوای نفس

اَمَرَهُ بِتَقْوَى اللّهِ، وَ ايثارِ طاعَتِهِ، وَ اتِّباعِ ما اَمَرَ بِهِ فى كِتابِهِ:
او را فرمان مى دهد به تقواى الهى، و مقدم داشتن طاعت خدا، و پيروى آنچه را كه خداوند در كتابش
مِنْ فرائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتى لايَسْعَدُ اَحَدٌ اِلاّ بِاتِّباعِها، وَ لايَشْقى
از واجبات و سنّت هاى خود امر فرموده، كه كسى جز به پيروى آنها خوشبخت نمى شود، و جز به انكار

 

يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَينَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(المائدة/105)
اي کساني که ايمان آورده‌ايد! مراقب خود باشيد! اگر شما هدايت يافته‌ايد، گمراهي کساني که گمراه شده‌اند، به شما زياني نمي‌رساند. بازگشت همه شما به سوي خداست؛ و شما را از آنچه عمل مي‌کرديد، آگاه مي‌سازد.

در اینجا قران می فرماید به داد خودتان برسید در این صورت است چون راه را پیدا کردید شیطان نمی تواند شما را گمراه کند.

 

نکته دوم : انسان باید اخلاق مدیریت و رهبری داشته باشد .

حضرت علی می فرمایند مردم دو دسته هستند


 

نوشته شده توسط آل یاسین در شنبه دوازدهم اسفند 1391 ساعت 23:0 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


بررسی خطبه‌ی 228

شبهه:
یکی دیگر از خطبه‌های نهج‌البلاغه که به منظور القای توهم رضایت امیر‌المؤمنین(علیه السلام) از خلفا مورد استفاده قرار می‌گیرد، خطبه‌ی شماره 228 است. که در این بحث به بررسی آن میپردازیم:

«وَ مِن کَلامِهِ(علیه السلام) یُریدُ بِهِ بَعضَ أصحابِهِ: لِلَّهِ بِلَاءُ فُلاَنٍ، فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ، وَدَاوَی الْعَمَدَ، وَأَقَامَ السُّنَّةَ، وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ! ذَهَبَ نَقِیَّ الثَّوْبِ، قَلِیلَ الْعَیْبِ. أَصَابَ خَیْرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا، أَدَّی إِلَی اللهِ طَاعَتَهُ، وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ، رَحَلَ وَتَرَکَهُمْ فِی طُرُقٍ مَتَشَعِّبَةٍ، لاَ یَهْتَدِی بِهَا الضَّالُّ، وَلاَ یَسْتَیْقِنُ الْمُهْتَدِی.

«عجب کاری انجام داد (خدا شهرهایی که او را پروراند، برکت دهد) پس به تحقیق کجی را راست گردانید و بیماری را مداوا کرد و سنت را به پا داشت و فتنه را به جای نهاد (پشت سرگذاشت). پاک جامه و کم عیب (از دنیا) رفت و به خیر خلافت رسید و از بدی آن پیشی گرفت. طاعت خدا را انجام داد و حق پرهیزگاری او را به جا آورد و مردم را در راه‌هایی مختلف وانهاد که نه گمراه به آن هدایت می¬شود و نه هدایت شده به یقین می‌رسد.»

گفته شده‌است: این خطبه مربوط به زمان مرگ خلیفه دوم است و چنین مدحی از جانب امیرمؤمنان(علیه السلام) بااعتقاد شیعه در مورد عمر سازگاری ندارد و این فرمایش نشانه‌ای روشن از تأیید و رضایت آن حضرت نسبت به خلیفه می باشد.

نهج البلاغه - تطهیرا

سخن آن حضرت یا سخن دیگری
برای بررسی این خطبه، ابتدا به مدارک آن نظر می‌افکنیم. تنها مدرک این خطبه نقل تاریخ طبری است2  که در آن چنین آمده است:
«عَنِ المُغیرَةِ بنِ شُعبَةَ قالَ: لَمّا ماتَ عُمَرُ رَضِیَ الله عَنهُ بَکَتهُ ابنَةُ أبی حثمةَ فَقالَت: وا عُمَراهُ! أقامَ الأوَدَ وَ أبرَأ العَمَدَ، أماتَ الفِتَنَ وَ أحیَا السُّنَنَ خَرَجَ نَقِیَّ الثَّوبِ بَریئاً مِنَ العَیبِ.
مغیرة بن شعبه می‌گوید: وقتی عمر مرد دختر ابی‌حثمه بر او گریست و گفت: وا عمرا! کجی را راست کرد و بیماری را معالجه کرد. فتنه‌ها را می‌راند و سنت‌ها را زنده کرد. با جامه¬ای پاک و به دور از عیب از دنیا خارج شد.
وَ قالَ مُغَیرَةُ بنُ شُعبَةَ: لَمّا دُفِنَ عُمَرُ أتَیتُ عَلِیّاً وَ أنَا اُحِبُّ أن أسمَعَ مِنهُ فی عُمَرَ شَیئاً فَخَرَجَ یَنفُضُ رَأسَهُ وَ لِحیَتَهُ وَ قَدِ اغتَسَلَ وَ هُوَ مُلتَحِفٌ بِثَوبٍ لایَشُکُّ أنَّ الأمرَ یَصیرُ إلَیهِ فَقالَ: یَرحَمُ اللهُ ابنَ الخَطّابِ لَقَد صَدَقَتِ ابنَةُ أبی‌حثمةَ، لَقَد ذَهَبَ بِخَیرِها و نَجا مِن شَرِّها أما وَاللهِ ما قالَت وَ لِکن قُوِّلَت.» 3
مغیره می‌گوید: وقتی عمر دفن شد در حالی که دوست داشتم از امیرمؤمنان چیزی درباره عمر بشنوم، پیش او آمدم. پس در حالی که سر و محاسن خود را تکان می‌داد و غسل کرده، لباسی به تن کرده بود، خارج شد و شکی نداشت که امر حکومت به او می‌رسد. پس فرمود: خدا پسر خطاب را رحمت! دختر ابی‌حثمه راست گفت. عمر خیر خلافت را برد و از شرش نجات یافت. به خدا سوگند! این سخن را خودش نگفت بلکه این را به زبانش جاری کردند.»

با توجه به مدارک روشن می‌شود:
اولاً: آن‌چه در نهج‌البلاغه به عنوان خطبه‌ی آن حضرت آمده است، در واقع سخن دختر‌ابی‌حثمه می‌باشد که بنا‌‌ بر سخن مغیره، حضرت آن را تصدیق کرده است.
ثانیاً: راوی این سخن، مغیرة بن شعبه است که شهرت به فسق داشته، از دشمنان امیرمومنان(علیه السلام) و از مهاجمان به خانه‌ی آن حضرت می‌باشد.
ثالثاً: منبع نقل این جریان نیز تاریخ طبری است که مدرکی شیعی نیست.
بنابراین نمی‌توان این خطبه را مدرکی شیعی تلقی کرد و استناد این خطبه به امیرمومنان(علیه السلام) دلیل قطعی ومقبولی ندارد ونقل ومغیره و طبری فاقد حجیت است.

بررسی مضمون سخن
علاوه بر ضعف استناد این سخن به امیرمومنان(علیه السلام)، توجه به مضامین آن نیز استفاده‌ی مخالفان را باطل می‌گرداند.
در انتهای این سخن عبارتی وجود دارد که متضمن نکوهش در مذمت نسبت به عمر می‌باشد و چنین آمده است: در حالی مرد که مردم را بر راه‌‌های مختلف وانهاد که نه باعث هدایت گمراه می‌شود و نه مهتدی بر هدایت ثابت قدم می‌گردد. این قسمت به طور خلاصه و جمع‌بندی نتیجه حکومت عمر را حیرت و سردرگمی مردم بیان می‌کند. همچنین تعبیر «خلَّفَ الفتنه» نیز این جمع‌بندی را بیشتر تایید می‌کند که عمر پس از خود فتنه‌ها را باقی گذارد. به قول ابن ابی الحدید، یکی از فتنه‌هایش شورای انتخابی او بود که سبب هر فتنه در دنیا تا ابد می‌باد. 4
برخی از قسمت‌های دیگر این فرمایش نیز نه مدحی در بردارد و نه مذمتی. در جایی که گفته شده است: «ذَهَبَ نَقیَّ الثوب...» می‌تواند اشاره به این نکته باشد که عمر به گونه‌ای رفتار کرد که در نظر مردم مقبول بوده، خوش‌رفتار بود. به عبارت دیگر حفظ ظاهرکرد و لذا از حسن ظاهر برخوردار شد - ونه لزوما حسن باطن-. 5
همچنین تعبیر(أصاب خیرها وسبق شرّها) نیز متضمن مدحی نیست وتنها به این مطلب اشاره می‌کند که عمر به خیر خلافت رسید و لذتی را که می‌خواست، به دست آورد و پیش از آن که شر خلافت گریبان‌گیر او شود، از دنیا  رفت.  جمله‌ی (أدّی إلی الله طاعته) نیز بیان‌گر این است که عمر در حکومت خود بنای مخالفت با خدا نداشت بلکه ظاهر اعمال عبادی هم‌چون: نماز و روزه و حج و ... را حفظ کرد. (هر چند که بدعت‌هایی نیز در دین قرار دارد. اما به هر حال ظاهر بسیاری امور را رعایت کرد.)

چکیده:
دقت در این مطالب این حقیقت را روشن می کند: هر چند استناد این سخن به امیرمومنان (علیه السلام)مخدوش بوده، قطعی نمی‌باشد. اما با فرض صحت استناد نیز صرفاً مشتمل بر مدح وستایش عمر نیست. بلکه سخن شامل مذمت و عبارات دو پهلو است وحداکثر چنین می توان گفت: آن حضرت با رعایت تقیه و توریه به گونه‌ای صحبت کرده است که بهانه‌ای به دست مغیره ندهد و او بر خیال خود تعریف و تمجیدی نسبت به عمر از امیرمومنان(علیه السلام) شنیده باشد.  



پاورقی:
1  - معادل خطبه‌ی219 فیض الاسلام و 223 ابن ابی الحدید.
2  - رک. نهج‌البلاغه معجم، چاپ جامعه‌ی مدرسین قم و مصادر نهج البلاغه و اسانیده، عبدازهرا الحسینی الخطیب3/159و160.
3  - تاریخ طبری 3/285، باب من ندب عمر و رثاه ... .
- شرح ابن ابی الحدید11/5. از جمله فتنه های عمر می‌توان بدعتهای او را ذکر کرد که آن حضرت نیز در سخنان دیگر شکایت خود را از آن بیان می‌کند.رک.کافی 8/58،ح21 و کتاب سلیم /224،ح14.
5  - نظیر تعبیر«مرضیَّ السیرة مِن النّاس عندهم».


 

نوشته شده توسط آل یاسین در جمعه بیستم بهمن 1391 ساعت 14:27 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


درسهایی از نهج البلاغه نامه 31

حضرت علی علیه السلام  فرمودند : امر به معروف کن. انکار کن منکر را نه

تنها بازبان بلکه با اعمالت هم منکر را انکار کن یعنی خودت اهل منکر نباش.  و

نیزنه اینکه فقط از منکر خودت دوری کنید بلکه باید اطرافیانت کسانی باشند

که صاحب عیب نباشند .

تلاش کن در راه خدا آن چنانکه شایسته خداست باشی.سرزنش دیگران تو را متوقف

 و سرد نکند . در سختی ها شناور شو با گوشت و پوستت سختی ها را بخاطر

دینت بچش و آگاهیت را زیاد کن و نفست را عادت بده صبر بر چیزی کند که

خوشش نمی آید و چه خلق خوبی است در راه حق صبر کردن.

حضرت فرمود واگذار کن خودت را در تمام امور به پرودگار. تو تکیه می کنی

بر تکیه گاه محکمی .

حضرت می فرماید :در درخواست از خدا اخلاص داشته باش.

بحث این است : 1 - باید از خدا خواست. 2- خالصانه باید از خدا خواست .

 

حقیقت دعا چیست ؟

دعادر لغت ندا و صدا زدن است .اصطلاحاً فردی پایین دست از فرد بالا دست خود

با حالت خضوع و سر افکندگی چیزی بخواهد. مثل : تمنا نمودن.

 

حقیقت دعا از منظر روایات :

امام علی علیه السلام :تُرسُ المؤمن و متي تكثر قَرَع الباب يفتح لك[عدة الداعي، 25

] دعا سر مومن است .

 

درروایت آمده: الدعا انفذ من السنان الحديد.[عدة الداعي، 25]  از سر نیزه برنده تر

 و نافذتر است .

 

قال رسول الله(ص):"الا ادلكم علي سلاح ينجيكم من اعدئكم و يدرُّ ارزاقكم؟" قالوا:

بلي، يا رسول الله . قال:" تدعون ربكم باليل و النهار فان سلاح المؤمن الدعا".

[عدة الداعي، 24]

رسول خدا صلوات الله علیه فرمودند : آیا خبر بدهم به سلاحی که شما را از

شر دشمنان نجات دهد . گفتند قالوا : بلی پیامبر فرمودید : بخواهید شبانه روز از

خدا که همانا سلاح مومن دعا است .

 

یکی ازاداب دعا را حضرت امیر المومنین فرموده است : بخوان خالص در دعا

کردن از پرودگار .

دست خداست که به انسان بدهد یا او را از چیزی محروم کند .اگر این جوری

اعتقاد داشته باشیم در دعای ما خلوص نیت می آید.

 

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّمَا هِي الْمِدْحَةُ ثُمَّ الثَّنَاءُ ثُمَّ الْإِقْرَارُ بِالذَّنْبِ ثُمَّ الْمَسْأَلَةُ[كافى، ج2،

ص484].

 

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كرِهَ إِلْحَاحَ النَّاسِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فِي الْمَسْأَلَةِ

وَ أَحَبَّ ذَلِك لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يحِبُّ أَنْ يسْأَلَ وَ يطْلَبَ مَا عِنْدَهُ[كافى، ج2،

ص475


الف . آداب و چگونگي دعا


1. دعا همراه ستايش خداوند باشد.


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):إن كل دعاء لا يكون قبله تمجيد فهو أبتر[مكارم‏الأخلاق،

ص308].


2. دعا همراه اعتراف به گناهان باشد.

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّمَا هِي الْمِدْحَةُ ثُمَّ الثَّنَاءُ ثُمَّ الْإِقْرَارُ بِالذَّنْبِ ثُمَّ الْمَسْأَلَةُ[كافى، ج2،

ص484].

۳. در دعا اصرار ورزيده شود.


قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كرِهَ إِلْحَاحَ النَّاسِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فِي الْمَسْأَلَةِ

وَ أَحَبَّ ذَلِك لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يحِبُّ أَنْ يسْأَلَ وَ يطْلَبَ مَا عِنْدَهُ[كافى، ج2،

 ص475].


4. تمام نيازهاي خود را از خداوند بخواهيم.


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):لِيسْأَلْ أَحَدُكمْ رَبَّهُ حَاجَتَهُ كلَّهَا حَتَّى يسْأَلَهُ شِسْعَ نَعْلِهِ إِذَا

انْقَطَعَ[مكارم‏الأخلاق، ص270].


5. دعا به وسيله اسماء الهي باشد.


معرفت و تمجيد:فَلَهُ الأَْسْماءُ الْحُسْنى[اسراء/110].


ب. آداب نيايش گر ودعا كننده

هشت ادب باید برای دعا کننده باید باشد :

1. اهميت دعا را بداند و آن را كم نشمارد.


قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ(ع):فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيئاً مِنْ دُعَائِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ إِجَابَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ

وَ أَخْفَى وَلِيهُ فِي عِبَادِهِ[خصال صدوق، ج1، ص209].

 

2- به اجابت دعا خوش گمان باشید .

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِذَا دَعَوْتَ فَظُنَّ أَنَّ حَاجَتَك بِالْبَابِ[كافى، ج2، ص473].

 

۳- در دعا تضرع و ابتهال داشته باشد.


قَالَ عَلِي بْنُ الْحُسَينِ(ع):إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) كانَ يرْفَعُ يدَيهِ إِذَا ابْتَهَلَ وَ دَعَا كمَنْ

يسْتَطْعِمُ[أمالى طوسى، ص585].

 

۴- با خوف و طمع دعا کنید : اعراف 56 وادعوا خوفا و طمعا ً

 

۵-شخصی که می خواهد دعا کند باید یقین به اجابت داشته باشد.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):ادْعُوا اللَّهَ وَ أَنْتُمْ مُوقِنُونَ بِالْإِجَابَةِ[عده‏الداعي، ص144].

 

پیامبر فرمود : خدا را بخوانید در حالی که یقین به اجابت از درگاه الهی دارید.

 

۶- امیدی به غیر خدا نداشته باشد .

وَ يسْتَجِيبُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ[شورى/26].

 

۷- با اخلاص دعا کنید .

امام علی علیه السلام در دعا کردن اخلاص داشته باشد .

مُخْلِصِينَ[اعراف/29].

 

۸- در دعا بلند نظر باشید .

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):اللَّهُمَّ أَغْنِ كلَّ فَقِيرٍ اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كلَّ جَائِعٍ[المصباح كفعمى،

ص617].

 

چرا با رعایت تمامی اداب دعا دعا مستجاب نمی شود؟

زمان و مکان در استجابت دعا اثر دارد .باوضو باشیم و روبه قبله باشیم .

از امیر المومنین پرسیدند خدا می فرماید ادعونی استجب لکم بخواهید از من

اجابت می کنم .پس چرا دعاهایمان مستجاب نمی شود؟

امام فرمودند (بحار جلد 93 ص 376): علت این است قلب های شما در هشت

موضع خیانت می کند:

1- شما خدا را به قدر فهم خود شناختید. اما به همان اندازه حقش را ادا نکردی پس

چه فرقی بین تو وکسی است که خدا را نشاخت. پس تو به خدا خیانت کردی.

2- شما به پیامبر ایمان آوردید. هر روز حداقل 9 باز تکرار می کنی " اشهد ان

محمد عبده و رسوله " اما با سنت و شریعت او مخالفت کردید ثمره ایمان

شما کجاست.پس به سنت پیامبر هم خیانت کردید.

۳- کتاب خدا را خواندید ولی به آن عمل نکردید پس به ان هم خیانت کردید.

4- از آتش جهنم می هراسید در حالی که با گناهان و نافرمانی های خود از خدا

به استقبال آتش جهنم رفتید . پس به خودتان خیانت کردید.

5- شما گفتید ما مشتاق بهشتیم ولی با اعمال خود ، خود را از بهشت دور کردید

پس چه شد اشتیاقتان به بهشت.

6- از نعمت خدا استفاده کردید ولی شکرش نکردید اینجا خیانت به خدا کردید.

این موجب مسدود شدن را اجابت دعاست.خدا در قران فرمود وان کفرتم لعذابی لشدید.

۷- خدا دستور به دشمنی با شیطان داد اما شما هر چه کردید با شیطان دوستی کردید.

۸- عیب های مردم را شناسایی کردید و بیان کردید اما عیب خود را نادیده گرفتید .

 این هم خیانت است .

و حضرت علی علیه السلام به آن فرمود حالا چه کسی را باید ملامت کرد شما

مستحق ترین شخص برای ملامت هستید .

شما خودتان را استجابت دعا را بستید کدام دعای شما با این اعمالتان

می خواهد مستجاب شود .

امام علی علیه السلام دوای ( عدم استجابت دعا را هم ) بیان می کند :

۱- فاتقوا الله : تقوای خدا داشته باشید.از خدا بترسید ، دستورات را اعمال کنید .

۲- اعمالتان را صالح انجام دهید . کم ا نجام دهید ولی عملتان اصلاح شود.

۳ - نیت هایتان را در عبادت خالص کنید .

۴- نهی از منکر کنید.

طلب خیر را از خدا زیاد کن .بفهم وصیتم را . به سادگی از آن نگذری. دانشی که

در آن نفعی نباشد خیری در آن نیست.

 ۹۰/۷/۳۰استاد عاقل اتاق منتظران مهدی


 

نوشته شده توسط آل یاسین در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 20:11 موضوع مباحث اخلاقی | لینک ثابت


رابطه امیر المومنین و خلفای سه گانه

آیا امام علی علیه السلام خلافت خلفا را مشروع می دانست؟

 

اهل سنت  می گویند  امام علی علیه السلام خطبه ای داردمی فرماید:همان کسانی

که با من بیعت کردند همان کسانی بودند که با ابوبکر و عمرو عثمان  بیعت

کردند.

 

شورا از آن ماست و هر که آنان خلیفه انتخاب کردند بر حق هستند. یعنی امام

علی علیه السلام   خلافت را مشروع می داند .

در پاسخ باید گفت :

 

1-  منظور امام علی این نیست که ابوبکر و عمر بر حق بودند بلکه امام

می فرماید :  شما که  ابوبکر و عمر را بر حق می دانید  مهاجر و انصار شما را

 انتخاب کردند همان افراد مرا انتخاب کردند چرا با من بیعت نمی کنید.

 

2- اگر امام علی علیه السلام خلافت ابوبکر و عمر را بر حق می دانست این

روایت که در بخاری  آمده است برای چیست؟

 

وعاشت بعد النبي صلى الله عليه وسلم، ستة أشهر فلما توفيت دفنها زوجها على ليلا

ولم يوءذن بها أبا بكر وصلى عليها وكان لعلى من الناس وجه حياة فاطمة فلما

توفيت استنكر على وجوه الناس فالتمس مصالحة أبى بكر ومبايعته ولم يكن يبايع تلك

لأشهر .

 

فاطمۀ زهرا [ سلام الله عليها ] بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شش ماه

زنده بود ، وقتي از دنيا رفت ، شوهرش او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را خبر

نكرد و خود بر او نماز خواند . تا فاطمه زنده بود ، علي [ عليه السلام] در ميان

مردم احترام داشت ؛ اما وقتي فاطمه از دنيا رفت ، مردم از او روي گرداندند و

اين جا بود كه علي با ابوبكر مصالحه و بيعت كرد . علي [ عليه السلام ] در اين

شش ماه كه فاطمه زنده بود ، با ابوبكر بيعت نكرده بود .

صحيح البخاري، ج 5، ص 82 .

 

اگر خلافت خلفا  را حضرت علی علیه السلام مشروع می دانست  پس چرا تا

شش ماه بیعت نکرد؟

 

ابن تیمه به دروغ می گوید وقتی امام علی علیه السلام شنید ابوبکر به خلافت

رسید از بس ذوق زده شد پا برهنه به مسجد آمد دست بر سر ابوبکر گذاشت و

بیعت  کرد.

بعداً هم بیعت کرد نه اینکه  آنان را بر حق می دانست .

 

امام علي عليه السلام در نهج البلاغه نامه 28 مي فرمايد :

إنّي كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى أبايع .

مراازخانه‌ام كشان كشان به مسجد بردند ؛ همان‌گونه‌اي كه شتر را مهار مي‌زنند

وهر گونه فرار و اختيار از او مي‌گيرند .

 

در کتاب "   الامامه و السیاسه  "  در باب کیفیت بیعت امیر المومنین آوردند :

 

فقالوا له : بايع . فقال : إن أنا لم أفعل فمه ؟ ! قالوا : إذا والله الذي لا إله إلا

هو نضرب عنقك ! قال:إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله.وأبو بكر ساكت لا يتكلم .

الإمامة والسياسة بتحقيق الشيري: 31، باب كيف كانت بيعة علي بن أبي طالب

 

" وقتی حضرت را با وضع اسفناکی   وارد مسجد کردند به او گفتند بیعت کن

حضرت فرمود اگر بیعت نکنم چه می شود گفتند گردنت را می زنیم حضرت

فرمود در این صورت بنده  خدارا گردن می زنید . که ابوبکر ساکت شد ".

 

3- چطور شد حضرت علی علیه السلام  شرط را برای پذیرش خلافت  قبول

نکرد؟

شورا را عمر به گونه ای تشکیل داد که امکان خلافت برای حضرت علی علیه

السلام نبود یکی از انان عبدالرحمان بن عوف بود .او نزد امام علی  علیه السلام

امد و گفت ما با شما بیعت می کنیم و شما را برای خلافت شایسته تر می دانیم

ولی شرطی دارد و ان اینکه کتاب خدا را عمل کنی و پیرو سنت پیامبر و

سنت ابوبکر و عمر باشی.

حضرت فرمود پیرو کتاب خدا و سنت پیامبر خواهم بود اما پیرو سیره ابوبکر

و عمر نیستم.

تا سه بار عبدالرحمان بن عوف این حرف را زد و امام علی علیه السلام  قبول

نکرد و سه بار هم برای عثمان گفت و عثمان قبول کرد. وقتی دیدند حضرت

علی علیه السلام کوتاه نمی آید خلافت را به عثمان دادند.

 

تاريخ اليعقوبي - اليعقوبي - ج 2 - ص 162

اگر حضرت علی علیه السلام ابوبکر و عمر را قبول داشت  کفایت می کرد عمل

به سیره شیخین را می پذیرفت .

 

4-درزمان حکومت حضرت شخصی به نام ربیعه به او گفت من در صورتی

با شما بیعت میکنم بر طبق سنت ابوبکرو عمر باشید .حضرت علی علیه السلام

بازهم نپذیرفت و فرمود  :

وای بر تو اگر ابوبکر و عمر بر خلاف سنت خدا عمل کرده باشند چه ارزشی  

می تواند  داشته باشد ؟  

این یعنی ابوبکر و عمر بر سنت پیامبر نبودند و خلافت آنان مشروع نبود.

 الطبري ، ج 4 ، ص 56

 

5- درصحیح بخاری  آمده است : حضرت علی  علیه السلام: ولكنّك استبددت

علينا بالأمر وكنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم نصيباً حتّى

فاضت عينا أبى بكر

ای ابوبکر تو در حق ما استبداد کردی بخاطر جایگاه من با رسول اکرم خلافت

حق مسلم من بود . که بعد این سخن اشک از چشمان ابوبکر جاری شد.

صحيح البخارى: 82/5، كتاب المغازي، با غزوة خيبر

 

6- عن عائشة قالت لما حضرت أبا بكر الوفاة استخلف عمر فدخل عليه علي و

طلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك قال بالله تعرفاني

لأنا أعلم بالله وبعمر منكما أقول استخلفت عليهم خير أهلك

 

عایشه نقل می کند :    وقتی که  ابوبکر در اواخر عمرش بود حضرت علی

و طلحه نزد  او امدند که چه کسی را می خواهی خلیفه قرار دهی گفت عمر را .

حضرت فرمود:جواب خدا راچه میخواهی بدهی شما که خشم عمررامی دانی ؟

ابوبکر گفت: آیا می خواهی خدا را به من بشناسی . من  خدا را بهتر از شما

می شناسم .اگر خدا را ملاقات کردم می گویم بهترین آنان را خلیفه قرا ردادم.

الطبقات: 196/3، تاريخ مدينة دمشق: 251/44

 

7-  فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه...

فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت : أنا وليّ رسول اللّه صلى

اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً

صحيح مسلم ج 5 ص 152، (ص 728 ح 1757)

 

عباس عموی پیامبر و امام علی علیه السلام نزد عمر آمدند و  اطراف  عمر بسیار

شلوغ بود .

عمر می گوید : ای علی و ای عباس ، زمانی که رسول خدا می خواست از دنیا

برود ابوبکر گفت من جانشین رسول خدا هستم .  ای علی  ، نظر شما در

خصوص ابوبکر این بود که او خاین ، دروغگو، گنهکار و پیمان شکن است  .

بعداینکه  ابوبکر ازدنیا رفت  نظر شما این بود من دروغگو و خائن و گنهکار

و پیمان شکن هستم.

 

پس ثابت شد نه تنها رابطه دوستانه ای بین حضرت علی علیه السلام و خلفا

نبوده است بلکه آنان را خائن و درغگو و کذاب و پیمان شکن می دانست.

 

 

 


 

نوشته شده توسط آل یاسین در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 22:48 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


خطبه 195 نهج البلاغه :

حضرت علی علیه السلام در این خطبه می فرماید تقوای الهی داشته باشید

و پرهیزگار باشید زیرا هم جنبه بازدارندگی و هم جنبه سازندگی و پیشرفت شما

به جلو را بدنبال دارد.

اوصیکم  بتقوی الله : شما را به تقوای الهی توصیه می کنم زیرا هم زمام و هم

قوام شماست.

زمام  به معنای مهار و کنترل کننده   

قوام به معنای ماندگاری و ثبیت کارهاست .

 

چهار خصوصیت را تقوی  به ما جایی می دهد که خیلی نیاز دارد  : آرامش  ،

 وسعت و امنیت ، عزت .

فی یوم تشخص فیه الابصار :  در روزی که چشمها بهت زده است ارامش

می دهد.

در جایی که همه جا تاریک است به انسان امنیت می دهد .

وقتی که مردم از ترس بهترین اموال خود را می گذارند و فرار می کنند عزت

می دهد.

 

و روزی که در صور دمیده می شود و همه می میرند . دو صور اسرافیل داریم .

دو سر صور  یکی به سمت بالا و یکی به سمت پایین است .که موجودات زمینی

وقتی ان سر شیپور که به پایین  است دمیده می شود از بین می برد و موجودات

بالایی وقتی آن سر شیپور که به بالاست در ان دمیده می شود می میرند.

در صور اول  همه می میرند و وقتی اتفاق می افتد که معصومی روی زمین

نباشد.بعد آنکه همه مردند صور دوم زده  دمیده می شود  و تمام موجوداتی که

مردند همه زنده می شوند.

 

کوههای بلند چنان به لرزه در می آیند که کوهپایه های به این عظمت( رواسخ

قسمت محکم کوه است)   پودر می شوند .  سنگهای سخت و سفت تبدیل به

سراب شکننده و کاذب می شوند  . در آن روز انسانهای متقی آرامش و

عزت و امنیت ووسعت دارند . این سنگهای  سخت  تبدیل می شوند به قاع 

( یعنی زمینی صاف که  پستی و بلندی ندارد.)  زلزله روز قیامت چنان  تکانی

می دهد  .

تقوی در این روز که هیچ دوستی شفاعت شما را نمی کند و نه هیچ دوست

جانسوزو دلسوزی به شما کمک می کند و هیچ عذری هم پذیرفته نمی شود و

برای کسی سود بخش نیست.

 

چهار صفتی که حضرت علی علیه السلام نامبرده است در کجای قرآن آمده است :

صفت  اول  :  استراحت و آرامش متقین

در ایات 5 تا 8 سوره لیل

فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى«5»

اما آن کس که (در راه خدا) انفاق کند و پرهیزگاری پیش گیرد،

وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى«6»

و جزای نیک (الهی) را تصدیق کند،

فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْرَى«7»

ما او را در مسیر آسانی قرار می‌دهیم!

وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَى«8»

اما کسی که بخل ورزد و (از این راه) بی‌نیازی طلبد،

وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى«9»

و پاداش نیک (الهی) را انکار کند،

 هر کس که ببخشد و تقوی پیشه کند و راستگو باشد ما او را به آسانی می رسانیم .

 

در سوره طلاق نیز خدا می فرماید : وَیرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ وَمَنْ یتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیءٍ قَدْرًا«3»

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

رزق و روزی در این دنیا نیست در آن دنیا از او دستگیری می کند.

 

صفت دوم  : وسعت 

ایه 73  و 74 زمر : وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا وَ

فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ«73»

و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده

می‌شوند؛ هنگامی که به آن می‌رسند درهای بهشت گشوده می‌شود و نگهبانان

به آنان می‌گویند:«سلام بر شما! گوارایتان باد این نعمتها! داخل بهشت شوید

و جاودانه بمانید!»

وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیثُ نَشَاءُ

فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ«74»

آنها می‌گویند: «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش

درباره ما وفا کرد و زمین (بهشت) را میراث ما قرار داد که هر جا را بخواهیم

منزلگاه خود قرار دهیم؛ چه نیکوست پاداش عمل کنندگان!»

                             ۱۲- ۶- ۹۰


 

نوشته شده توسط آل یاسین در شنبه دوازدهم شهریور 1390 ساعت 19:12 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


امام علی و مقام ولایت

اگر امامت امر الهی است چرا امام علی علیه السلام در نهج البلا غه آن را از اب

بینی بز پست تر دانسته است؟

لا يُقَال بِآلِ مُحَمَّد ( صلي الله عليه وآله وسلم ) مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لا يُسَوَّى

بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَ عِمَادُ الْيَقِينِ إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي

 وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ .

كسى را با خاندان رسالت عترت پيامبر (عليه السلام) نميشود مقايسه كرد ،

و آنان كه پرورده نعمت هدايت اهل بيت پيامبرند با آنان برابر نخواهند بود.

عترت پيامبر (ص) اساس دين، و ستونهاى استوار يقين ميباشند، شتابكننده،

بايد به آنان باز گردد، و عقب مانده، بايد به آنان بپيوندد . ولايت حق مسلم

آل محمد است ، و اين ها وصى و وارث رسول اكرم صلى اللّه عليه وآله هستند .

 

الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَى مُنْتَقَلِهِ . و هم اكنون با قبول ولايت من ،

حق به حقدار رسيد ، و حقيقت بجايگاه اصلي خود منتقل گشت .

يعني تا به حال ، حق مرا غصب كرده بوديد و به كساني داده بوديد كه حقشان

نبود و لياقت اين مقام را نداشتند .

اگر امامت منصب الهی است چرا حضرت علی فرمود خلافت از اب بینی بز

 برای من کم ارزش تر می باشد؟

ولایت با  خلافت متفاوت می باشد . منظور امام علی علیه السلام این است دنیای

شما  ، خلافتی  که شما خود را برای ان می کشید برای من از  اب بینی بز بی

ارزش تر هست . یعنی حضرت به آخرت گرایش داشته است.

فرق بین خلافت با امامت و بیان می فرمایید؟   خلافت یعنی تازه تختی که

ابوبکرو عمر بخاطرش دست به هر کاری زدند ومردم پشت کردند به

 فرمایش پیامبر اما ولایت امری هست که در قرآن آمده است و در آیه 55

مائده به آن اشاره شده است .

امام علی علیه السلام خلفا را  غاصب  می دانستند   نامه 36 36 نهج البلاغه  

همانا آنان ( قريش ) در جنگ با من متّحد شدند آن گونه كه پيش از من در نبرد

 با رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) هماهنگ بودند ، خدا قريش را به

كيفر زشتى هايشان عذاب كند ، آن ها پيوند خويشاوندى مرا بُريدند ، و

حكومت فرزند مادرم (پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از من ربودند . )

 

و نیز در  نهج البلاغه ، خطبه 172 و شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ، ج 4،

ص104 :    اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ

صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي .

بار خدايا از قريش و تمامى كسانى كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم ؛

زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك

شمردند و در ربودن حقي كه براي من بود ، با يكديگر هم داستان شدند .

و در جای دیگر امام علی می فرماید  : أخذتم هذا الأمر من الأنصار ، واحتججتم

عليهم بالقرابة من النبي صلى الله عليه وسلم ، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا ؟   

( الامامة والسياسة بتحقيق الزيني، ج 1، ص 18. )

شما اين امر را (خلافت را ) از نصار گرفتيد و در مقابل آن‌ها احتجاج به

خويشاوندي با پيامبر كرديد ؛ اما همان را از ما اهل بيت غاصبانه گرفتيد .

و نیز فرمودند :  (شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج9 ، ص306 .  )

خداوندا ! قريش را ذليل و خوار فرما ؛ چون آنان حقم را گرفتند و حقم را

 غصب كردند.

 

( شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 308 و 307 . )  : چون رسول خدا از اين

 دنيا رخت بر بست ، گفتم : ما خاندان او و عترت و وارثان او هستيم نه

 ديگران ،‌ و درامر جانشين وي ، كسي را ياراي جنگيدن با ما نيست ، و

 هيچ كس نبايد در آن چه حق ما است طمع ورزد ؛ اما پس از آن كه

خويشان و نزديكان ما از ما دور شدند ،

جانشيني پيامبر را غصب كردند و سر رشته امور به دست ديگري افتاد و

 آن گونه ضعيف شديم كه هر كسي در باره حق ما طمع مي‌كرد و آدم‌هاي

پست و ذليل ، عزت فروشي مي‌كردند ؛ چشمان ما اشك ريز شد و سينه‌ها

خشن گرديد و ناله‌ها بلند شد . قسم به خدا كه اگر ترس از دو دستگي و

 اختلاف بين مسلمانان نبود ، و اين كه كفار مسلط شوند و دين نابود شود ،

به گونه ديگري رفتار مي‌كردم .

  پس  منظور امام این است دنیای شما ارزشش نزد من مثل اب بینی بز

 هست نه اینکه گفته باشد امام نمی باشم.

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آل یاسین در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ساعت 15:44 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


حکمت سوم نهج البلاغه - استقبال از کارگزاران

در حکمت 37 نهج البلاغه آمده: «وَ قَالَ  وَ قَدْ لَقِيَهُ عِنْدَ مَسِيرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِينُ الْأَنْبَارِ- فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَيْنَ يَدَيْهِ- فَقَالَ مَا هَذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ؟ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا- فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا يَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُكُم ...» از اين سخن حضرت چه برداشتي داريد؟ آيا استقبال مردم از کارگزاران و مسئولين حکومتي با نهي حضرت از اين کار منافات دارد؟
 
انبار یکی از شهرهای مرزی بین ایران و عراق بوده است که حضرت در مسافرت برای جنگ صفین به آن طرف شام می رفت. صفین مکانی که در طرف فرات که سوریه است قرار گرفته شده است و در آن زمان به آن سرزمین، شام گفته می شد. در آن سفر وقتی حضرت از شهر انبار می گذشت دهقان های شهر انبار به استقبال آن حضرت آمدند و هنگامی که به حضرت رسیدند پیاده شدند و در حضور آن حضرت در جلو و عقب حرکت می کردند. حضرت از آنها پرسید که این چه کاری است که انجام می دهید؟ آنها گفتند ما با این وسیله از امرای خود استقبال می کنیم که حضرت در جواب فرمود: امرای شما از این عمل شما نفعی نمی برند ولی شما هم در این دنیا با این کار خود را به مشقت می اندازید و هم در آخرت به مشقت می افتید.
 
واضح است که مسئله ی استقبال در شرع وارد شده است مثلا وقتی رسول الله از مکه به مدینه آمدند. مردم مدینه فوج فوج به دیدار آن حضرت آمدند و این شعر را می خواندند:
طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَيْنَا مِنْ ثَنِيَّاتِ الْوَدَاعِ وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنَا مَا دَعَا لِلَّهِ دَاع‏أنت يا مرسل حقا جئت بالأمر المطاع‏
ثنیات به معنای گردنه است یعنی ماه از گردنه های وداع بر ما طلوع کرد... و پیغمبر اکرم هم از این استقبال نهی نفرمود.
همچنین وقتی حضرت رضا به نیشابور وارد شدند در تاریخ آمده است که صدها هزار نفر به استقبال حضرت آمدند و حتی در روایت است که دهها هزار نفر برای نوشتن حدیث سلسلة الذهب در آن جمع حضور داشتند و حضرت هم از استقبال ایشان نهی نکرد و حتی حدیث مشهور فوق را هم به مردم هدیه کرد.
اما در مورد حدیث نهج البلاغه، علت نهی امیر مؤمنان این بود که آنها کسانی بودند که در زمان سلاطین جبار و ستمگر ساسانی بودند کسانی همانند خسرو پرویز، انوشیروان و امثال آن از این رو حضرت با بیان فوق آنها را از استقبال و این خلق و خو که از هر سلطانی استقبال کنند نهی کرده است.
ولی اگر استقبال به دلیل استقبال از ولایت و تحکیم پیمان مردم با نبوت و ولایت باشد بسیار بسیار ارزشمند است.
 
 

 حجت السلام پناهيان درتوضیح حكمت 37 نهج البلاغه در مسيري كه حضرت به سمت شام مي‌پيمودند، گروهي از مردم شهر "انبار" حضرت را ديدند كه شروع كردند پياده به دنبال امام و در مقابل ايشان دويدن، حضرت ابتدا اعتراضي نكردند، فرمودند اين چه كاري است كه انجام مي دهيد؟

مگر حضرت نمي دانستند آنها چه كار مي كنند؟ معلوم بود كه به استقبال آمده اند.اما منظور حضرت اين بود كه فلسفه كار شما چيست؟

آنها در جواب گفتند: "خلق منا نعظم به امراءنا" اين عادت ماست، هر كسي رئيس شود ما اين كار را برايش مي‌كنيم. بعد از اين كه فلسفه اين كار خود را بيان كردند، حضرت آنها را نهي كرده و فرمودند كه اين كار نفعي براي امراي شما ندارد. شما هم در دنياي خود ضرر مي‌كنيد و هم آخرتتان را خراب مي‌كنيد.

حجت السلام پناهيان درباره اين كه آيا استقبال مردم مي‌تواند صورت صحيحي نيزداشته باشد، گفت: اگر آن روز هم مردم شهر "انبار" به اميرالمومنين(ع) مي‌گفتند: "چون شما ولي الله و وصي پيامبر هستيد، به شما احترام مي‌گذاريم"، يقيناً اميرالمومنين برخورد ديگري مي كردند و مانع آنها نمي شدند. همان طور كه رسول خدا(ص) در زمان هجرت مانع استقبال مردم مدينه نشدند و حضرت رضا(ع) نيز استقبال كنندگان از خود در نيشابور را از اين كار نهي نكرده و حديثي به آنها هديه كردند.

در حالي كه هر دوي اين استقبال‌ها پرشورتر و پرجمعيت‌تر از آن استقبال مردم شهر "انبار" بود.

اين كارشناس مسائل ديني خاطرنشان كرد: بنابراين نيت و انگيزه استقبال خيلي اهميت دارد و تعيين كننده است. اصل استقبال اشكالي ندارد؛ مهم اين است كه فلسفه آن چه باشد. اگر فلسفه آن شاه پرستي باشد، بايد ترك شود ولي اگر فلسفه آن خدايي باشد، نه تنها اشكالي ندارد، بلكه طبق روايات، يكي از اوصاف ياران امام زمان(ع) است.ما استقبال و بدرقه اي را خوب مي دانيم كه خودش قيام لله و تظاهرات ولايي است.

وي در اين رابطه به نكته مهمي در رفتار امام خميني(ره) اشاره كرد و افزود: زماني كه امام(ره) در نجف يا قم تدريس مي‌كردند، شاگردانشان را از اين كه براي ايشان صلوات بفرستند نهي مي‌كردند و راضي نبودند شاگردان حتي احترامي در اين حد برايشان قائل باشند. مي‌گفتند صلوات را جاي ديگري بفرستيد. اما وقتي بعد از سال‌ها دوري از وطن بنا بود به ايران بازگردند، نه تنها از شكل‌گيري كميته استقبال ممانعت نكردند، بلكه توصيه‌ها و هماهنگي‌هايي را هم با آن كميته داشتند.

وي اضافه كرد: امامي كه راضي نبودند سر درسشان كسي به احترام ايشان بلند شود و صلوات بفرستد، از برنامه‌ريزي براي استقبال ميليوني در تهران ممانعت نكردند. چون اين استقبال، استقبال از شخص نبود؛ استقبال از شخصيت و جايگاه مقدس ولايت بود. بعد از انقلاب هم همين روش ادامه داشت. حضرت امام(ره) به ابراز ارادت مردم ميدان مي‌داد. چون اين ابراز ارادت به شخص ايشان نبود.

اين خطيب مشهور سپس الگوي رفتاري پيامبر اكرم در اين زمينه را يادآور شد و گفت: وقتي مردم آب وضوي پيامبر را به عنوان تبرك مي‌بردند، ايشان مانع نمي‌شدند.

چرا به آنها نمي‌فرمودند: "اين چه كاري است كه مي‌كنيد؟ خودتان را ذليل نكنيد!"، چون مي‌دانستند مردم اين كار را به خاطر خدا و با معرفت انجام مي‌دهند.

اگر مردم مي‌گفتند: "هر كسي رئيس ما باشد وقتي دست و صورتش را مي‌شويد ما آب وضويش را جمع مي‌كنيم"، قطعاً حضرت مانع مي‌شدند.

 


 

نوشته شده توسط آل یاسین در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 17:19 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت


خطبه 197

حضرت علی ـ علیه السلام ـ در کلام 197 نهج البلاغه، رحلت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ را چنین وصف می نمایند: «وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفِّي فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ ص وَ الْمَلَائِكَةُ أَعْوَانِي فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الْأَفْنِيَةُ- مَلَأٌ يَهْبِطُ وَ مَلَأٌ يَعْرُجُ وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِي هَيْنَمَةٌ مِنْهُمْ- يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّي حَيّاً وَ مَيِّتاً»

پيامبر خدا (ص) هنگامى كه قبض روح شد سرش بر سينه من بود، جانش بر روى دستم جريان يافت و آن را بر چهره كشيدم، من غسل او را كه درود خداوند بر وى و خاندانش باد متّصدى بودم، و فرشتگان مرا يارى مى‏كردند، در اين حال خانه و اطراف آن به ناله و شيون در آمده بودند، گروهى از فرشتگان فرود مى‏آمدند و دسته‏اى بالا مى‏رفتند و گوش من از آواى آهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مى‏گزاردند جدا نمى‏شد، تا آن گاه كه او را در آرامگاهش به خاك سپرديم. بنا بر اين چه كسى به او در حال زندگى و مرگ از من سزاوارتر است‏.

عبارت «وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفِّي فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي» چه معنایی می تواند داشته باشد؟ «جان پیامبر (ص) جاری شد و من آنرا بر چهرۀ خویش مالیدم» را چگونه می توان تفسیر نمود؟

-و لقد سالت نفسه فى كفى.

در اینکه منظور از «نفس» در جمله " سَالَتْ نَفْسُهُ" چیست؟ در میان شارحان و مترجمان نهج البلاغه گفت و گوى بسیارى است و این گفت و گوها بر محور دو تفسیر دور مى زند:


نخست اینکه منظور از نفس خون است که در بسیارى از عبارات فقها و ادبا به این معنا آمده; «نفس سائله» در کتب فقهى به معناى خون جهنده است و در اشعار عرب نیز به این معنا استعمال شده است و گفته اند: «پیامبر اکرم در آخرین ساعت عمر، مقدارى خون از حلق مبارکش بیرون آمد و از دهان بیرون ریخت و طبق این خطبه آن خون در کف دست مبارک على(علیه السلام) قرار گرفت و آن حضرت به عنوان تبرّک بر صورت خود مالید».(شرح نهج البلاغه ابن میثم و ابن ابى الحدید و فى ظلال (ذیل خطبه مورد بحث) ).


تفسیر دیگر این که نفس همان روح مقدّس انسانى است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده است: «(اللهُ یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا); خداوند روح انسان ها را در هنگام مرگ مى گیرد».(زمر، آیه 42 ) بنابراین مفهوم جمله این مى شود که روح مقدّس و پاک پیامبر به هنگام جدا شدن از بدن بر دست على(علیه السلام) قرار گرفت و آن حضرت آن را به صورت خود کشید.( منهاج البراعه محقق خویى و بهج الصباغه محقق تسترى (ذیل خطبه مورد بحث).


ولى در اینجا جمله اى که براى بسیارى از شارحان یا مترجمان مبهم مانده تعبیر «أَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِی» است; مى گویند: مگر روح چیزى است که بتوان آن را بر صورت مالید؟!
براى حل این اشکال مى توان گفت که «کفّ» مؤنّث است، زیرا اعضاى جفت بدن جنبه تأنیث دارد و اعضایى که یکى بیشتر نیست مذکر شمرده مى شود.

 شاعر عرب نیزمى گوید: «وَ کَفٍّ خَضیب زُیِّنَتْ بِبَنانى»، بنابراین معناى جمله این مى شود که دست من با روح مقدّس پیامبر تماس گرفت. سپس دست را به عنوان تبرّک به صورت کشیدم. به این ترتیب مشکل تفسیر جمله بالا حل مى شود.

 

 برای اینکه مطالب را بیشتر متوجه شویم از کتاب ترجمه سید محمد مهدی جعفری استفاده می کنیم . که ایشان درباره این خطبه مطالب بسیار جالبی را بیان کرده اند.


خطبه 226غسل و کفن کردن رسول خدا

محالف الکمد

سند و منبع- همه‏ی سیره‏ها و تاریخ‏ها می‏نویسند که امیرالمومنین وظیفه‏ی کفن کردن و آماده‏سازی جسد پیامبر گرامی برای دفن کردن را برعهده داشت، چنانکه، همه‏ی منابع از ناراحتی شدید امام پس از درگذشت رسول خدا گزارش می‏دهند، لیکن سخنی را که سیدرضی در نهج‏البلاغه، در رثای پیامبر اکرم (ص) به امام نسبت می‏دهد، تاکنون تنها در دو منبع دیده شده است، یکی از آن دو منبع را ابن ابی‏الحدید دیده است که آن منبع از میان رفته است و دیگری امالی شیخ مفید می‏باشد که در زیر گزارش خواهد شد:

1-    محمد بن حبیب (ف 245 ه.) در «الامالی» خود (شرح نهج‏البلاغه 42:13).

2-   شیخ مفید (ف 413 ه.) در کتاب «الامالی» مجلس دوازدهم، حدیث 4 ص 102، تحقیق الحسین استاد ولی، علی‏اکبر الغفاری، جماعه المدرسین، قم، 1403 ه.ق.


تاریخ- بر پایه‏ی اختلاف روایت شیعه و سنی درباره‏ی روز رحلت پیامبر اکرم، تاریخ این سخن را می‏توان از 28 صفر تا 13 ربیع‏الاول سال یازدهم هجری دانست.


موضوع- سخن در سوک پیامبر خدا.

پرتوی بر این سخن

خدای متعال در قرآن به پیامبر بزرگوارش می‏فرماید: (انک میت و انهم میتون) و به مسلمانان می‏فرماید: «آیا اگر پیامبر مرد یا کشته شد، شما به واپس می‏گرایید؟» ولی در میان مسلمانان و از اصحاب پیامبر، کسانی بودند که می‏پنداشتند پیامبر نمی‏میرد و همانگونه که موسی برای دریافت وحی به کوه طور رفت و مدتی از میان امت خود دور شد، پیامبر اسلام نیز پس از مدتی بازمی‏گردد. این سخن در میان هیاهوی بالا گرفته در صحن مسجد گفته شد، لیکن در همان هنگام، علی در کنار جسد پیامبر اشک می‏ریخت و با اشکهای خود نادرستی آن سخن را اعلام می‏کرد. اما به جز با زبان اشک، با زبان گویا و سخن شیوایش نیز این حقیقت را، به شیوه‏ی مرثیه‏سرایی، ابراز داشت:  "همگان می‏میرند، لیکن با مرگ تو، پیشامدی در تاریخ بشریت رخ داد که با مرگ هیچ بشری رخ نداد و آن پیشامد بریده شدن جریان پیامبری و آگاه ساختن مردم از پیام آسمانی پروردگار بود. اگر چه مرگ بشر، چنانکه قرآن اعلام می‏کند یک پدیده‏ی طبیعی است، لیکن او انجامین بشری است که به طور مستقیم با پروردگار جهان پیوند داشت و پیام آسمان را به زمین می‏رسانید"

 پذیرش و باور کردن این حقیقت و شکیبایی و پایداری در برابر سوکهایش، کار هر کس نیست. تنها کسانی می‏پذیرند و باور می‏کنند و پایداری می‏ورزند که به یکتایی خدای آفریننده و گرداننده و هدایت‏کننده‏ی جهان عقیده‏ای سخت استوار و به مشیت و اراده‏ی او آگاهی ژرف و بسیار داشته باشند.


هم‏پیمان اندوه

و گزیده‏ای است از سخن امام که درود باد بر او

هنگامی که شستن پیامبر خدا (ص) و آماده کردن او را انجام می‏داد، این سخن را گفت: در سوک پیامبر خدا(ص) پدر و مادرم فدایت باد! با مرگ تو چیزهایی بریده شده که با مرگ کسی جز تو نبریده‏اند و آنها پیامبری و پیام رسانیدن است به جهان و رسانیدن آگاهیهای آسمان.

با مرگ خودت چنان ویژگی به دست آوردی که از مرگ دیگری شکیبایی‏دهنده گردیدی و داغ درگذشت تو چنان همگان را در بر گرفت که مردم سراسر در سوگواریت یکسان گردیدند.

و اگر به پایداری فرمان نداده و از بی‏تابی بازنداشته بودی، بی‏گمان آب گذرگاه‏های اشک را بر مرگ تو به پایان می‏رسانیدیم و بی‏گمان درد پیوسته همراه است و رفتنی نیست و اندوه دوری تو همیشه با جان ما همپیمان و ماندنی است و این هر دو برای تو بسی اندک است! لیکن مرگ چیزی است که بازگردانیدنش را نیارستن و بازداشتن‏اش را نتوانستن.

پدر و مادرم فدای تو باد! ما را در پیشگاه پروردگارت به یاد آر و در اندیشه‏ی خود بگذار!

و در اخر برای اینکه فهم ما از این مطلب بیشتر بدست اید از سخنان علامه جعفری استفاده می کنیم .

رسول الله در بیان علی علیه السلام  لقد قبض رسول اللّه صلى‌اللّه‌علیه‌و‌آله‌ و إنّ رأسه لعلى صدرى، و لقد سالت نفسه فى کفّى فأمررتها على وجهى. و لقد ولّیت غسله صلى‌اللّه‌علیه‌و‌آله‌ و الملائکة أعوانى، فضجّت الدّار و الأفنیة: ملأ یهبط، و ملأ یعرج، و ما فارقت سمعى هینمة منهم، یصلّون علیه حتّى و اریناه فى ضریحه ...، ‌نهج‌البلاغه/خطبه197؛ (پیامبر اکرم صلى‌اللّه‌علیه‌و‌آله‌ از این دنیا چشم بر بست در حالى‌که سر مبارکش بر روى سینه من بود، نفس آن بزرگوار بیرون رفت [‌نفس‌هاى آخرینش که ممکن است با اثرى از رطوبت یا بخار از دهان یا بینى مبارک آن حضرت نمودار شده است‌] این تعبیر [سیلان یا خروج نفس‌] در مورد توضیحى که دادیم متداول است. و من آن‌را به صورتم کشیدم و من متصدى غسل آن بزرگوار صلى‌اللّه‌علیه‌و‌آله‌ گشتم در حالى‌که فرشتگان یاران من در آن غسل بودند، در آن موقع خانه و پیرامون و فضاى آن به ناله در آمدند، جمعى [از فرشتگان‌] پایین مى‌آمدند و جمعى از آن‌ها بالا مى‌رفتند، صداى آهسته آن فرشتگان گوشم را رها نکرد، آن‌ها مى‌آمدند به آن‌بدن‌مقدس نماز مى‌گزاردند [‌یا درود مى‌فرستادند] تا این‌که آن بدن پاک را در قبرش دفن نمودیم).


الف. فرشتگان در تغسیل پیامبر اکرم شرکت کرده‌اند.

ب. خانه و پیرامون خانه در سوگوارى پیامبر اکرم ناله و شیون کرده‌اند.

ج. در آن موقع فرشتگان براى نماز یا درود به پیامبر اکرم در حال رفت و آمد بوده‌اند.


نتیجه : با توجه به مطالبی که در این سه کتاب درباره این موضوع نوشته شده می توان گفت که روح حضرت رسول بوده که از جانشان بیرون امده و حضرت علی (ع) آن روح پر برکت را بر روی صورت مبارک خود کشیده اند .

 
1- از کتاب پیام امام امیرالمومنین جلد هفتم از ایت الله مکارم شیرازی

2- از کتاب ترجمه نهج البلاغه سید محمد مهدی جعفری

3-  برگرفته از مطالب علامه جعفری


 

نوشته شده توسط آل یاسین در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ساعت 12:14 موضوع تفسیر نهج البلاغه | لینک ثابت